تبليغاتX
دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش


دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش

دوست عزیز،از من و امثال من که اینچنین حرفها و دغدغه های بیهوده ای دارند هیچ انتظاری نداشته باشید

اکثرمون وقتی ناراحتیم یا بی حسیم یا احساس خلا میکنیم به تخت پناه میبریم

یه دسته میرن توش گریه میکنن که دخترا و زنها بیشترن تو این دسته

یه دسته م میرن توش (یه نفرو می ک.ن.ن. ) که پسرا و مردا بیشتر تو این دسته ن

 

گند بزنن به این زندگی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 15:14 توسط نازخاتون| |

نمیخوام گزارش روزانه مو اینجا بنویسم. فقط میخوام یه کوچولو غر بزنم که ای کاش این سیستم آموزشی ما دبیرستان و کنکور رو نمینداخت وسط نوجوونی و بلوغ و بحران و این مزخرفات . کاش یه جوری بود کنار درس خوندن ، یه ذره هم زندگی میکردیم. البته من مسلما دارم موضوعو بزرگش میکنم. ولی همین که در طول روز همه ش اضطراب و دلهره داری و همه ش فکر آینده ای که یعنی  میشه این کنکور رو گذروند ؛ اونم با موفقیت . اونم با رتبه زیر 1000. اونم بالاترین رشته های تجربی. اونم بهترین دانشگاه ...

وای خدا دارم چی میگم؟ 15 روز دیگه تابستون تموم میشه ولی تقریبا هیچ کدوم از بروبکس ما طعم واقعی تابستونو نچشیدن . بابا ما 15 کیلومتری دریاییم. رو به رومون کوه و جنگله . ولی متاسفانه ...

چند شب پیش داشتم با دوست بابام که متخصص مغز و اعصابه می حرفیدیم ازم پرسید چی کار میکنی؟ زندگی میکنی؟ گفتم نه می درسم. گفت سعی کن بخشی از زندگیت درس باشه.نه بخشی از درس خوندنت زندگی. منم گفتم واسه ماها یا درس یا زندگی. گفت اشتباهه و این حرفا . خلاصه از این فرصت استفاده کردم و یه مشاوره مجانی گرفتم. میگفت اگه من کاره ای بودم  این کلاسای تست رو برمیداشتم و کلاس تو تابستون و همه اینا رو غدقن میکردم. ولی جالب اینجاست که پسر خودش 13 سالشه و کلاس فیزیک میره . فیزیک راهنمایی.

خلاصه میخوام بگم تا 2 سال بکوب باید خر بزنیم. خواهش میکنم برام دعا کنید .

 

میخوام حرف بزنم. حرفهایی برای نگفتن دارم. که از بس مخاطبشون رو نیافتم اینجا سر ریز شده.

 

این روزا یه حسی دارم. حس معلق بودن. یادمه چند مدت پیش هم همین احساسو داشتم. بین یه چیزایی معلقم. بین گذشته و حال و آینده . بین خوب و بد . بین هزارجور اضداد گرفتار و معلقم. هی دارم تلاش میکنم ببینم دلیل این چیه. چرا گم شدم؟ دارم زور میزنم که بشناسم این حالتمو. ولی می بینم پیچ و خمش زیاده.

بعضی وقتها می فهمم که دوستام و هم کلاسی هام خیلی راحت دارن زندگی شونو میکنن و زیاد درگیر نیستن. میبینم این منم که زیادی پیچیده ش کردم و شاخ و برگ بهش دادم و خلاصه شده دغدغه م . و گر نه منم میتونم بزنم به بیخیالی و .... دارم از یه کشف به ظاهر کوچیک صحبت میکنم. خیلی خنده داره. چون وقتی خودمو با کسایی مقایسه میکنم که تقریبا به پختگی نسبی رسیدن (منظورم خودشون رو شناختن و این حرفا) می بینم به گرد پاشون هم نمیرسم. ولی لبریز شدم. از یه چیزی که نمیتونم بگم. میترسم . چون بهش تردید دارم. روحم و جسمم درگیره. فک کن یه متولد 72 ، یه آدمی که به نظرم تنها دغدغه بزرگش کتاب دفتر و جزوه نوشتن و شرکت تو آزمون قلمچیه ... چقد ظرفیت درک این چیزی که من دارم غیرمستقیم میگم رو داره. من دارم منفجر میشم. شاید تویی که داری میخونی داری از خنده منفجر میشی ، بهت حق میدم. من خودمم تردید دارم. به خاطر همین معلقم. به خاطر همین درگیر و گیج و گنگم. فقط دلم میخواد یکی تو چشمام نگاه کنه و من با چشمام فریاد بزنمش. این حقیقت به ظاهر کوچیک رو . که نمیشه نه نوشت نه بیان کرد.

 

من نمیدونم فرنی و زویی سلینجر رو خوندی یا نه؟ به نظر من این کتاب با زبون بی زبونی داره یه رازیو بهمون میگه. همون راز و حقیقتی که من بهش رسیدم و نمیتونم بگم. الان دقیقا حس و حال فرنی رو دارم. همون حسی که فرنی بعد حرفای زویی داره.

 

- آوریل محشرم ، مثه اینکه منو تو خیلی باهم تله پاتی داریم. انگار اشعار رو من سرودم و تو اونا رو خوندی.

خنده داره اگه بهت بگم فقط تویی که بهم اعتماد به نفس میدی.

- باور میکنی اخیرا هیچ کتاب جدیدی نخوندم؟ خودمم باور نمیکنم.

- به دوست صمیمیم سلینجر رو معرفی کردم.این بار از اینکه فرد تازه ای رو به سلینجر معرفی میکنم حسودیم نشده بود. چون دفعه ی قبل خیلی حسودیم شده بود که اون یکی دوستم با سلینجر دوست شده بود. ولی بعدش گفت که ازش خوشم نمیاد.منم ذوق کردم.

- رابطه ی 2 ساله مو با دوستم به هم زدم. دوستی که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و اتفاقا جدایی ما باعث کشفم شد. چیزی که بین ما بود یه عادت و وابستگی بود که خیلی بی شرمانه بود اسمشو بذاریم عشق. و تاثیری که این جدایی رو من گذاشت این بود که تقریبا نسبت به همه ی پسرا یه حس نفرت و بدبینی دارم. جوری که نمیتونم حتی نگاهشون کنم. بی شوخی میگم. و تاثیر دیگه ش هم اینه که فک کنم 20 سال وقت لازم باشه تا من بتونم یه پسر رو دوباره دوست داشته باشم. و 20 سال دیگه برای اینکه عاشق بشم. آخیــــــــــــــــش !

-خیلی بده اگه مادر آدم اون تاثیرگذاری قبل رو نداشته باشه.خیلی بی رحمانه و غم انگیزه که تو بزرگ بشی و بفهمی که حنای مادرت دیگه برات رنگی نداره. البته مثه گذشته .

- منو ببخشید اگه زیادی چرت و پرت گفتم . از تاثیرات اتفاقایی که برام افتاده س. فقط دلم میخواد از این گنگی دربیام.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:34 توسط نازخاتون| |

امروز قسمت آخر برنامه نقره بود.اصلا این نقره همیشه حس حسادت منو برمی انگیزه.همیشه به این خاطره هایی که تعریف میکردند، غذاها و موسیقی هایی که باهاشون حس نوستالژیک می آوردن، حتی کارتوناایی که پخش میکردند حسودیم میشد.ااین مامان منم همه ش باهاشون همراهی میکرد و بعد برنامه کلی خاطره مشابه اونا تعریف میکرد.چه گذشته ی قشنگ و باحالی داشتن! از این حسودیم میشه ! از این حسودیم میشه که کودکیشون پر از خاطره بود پر از چیزای کوچیک و بی اهمیتی که شاید برای ماها ، نسل سوم چهارمی ها ، اصلا به حساب نیاد و شایدم ما بهترشو ، از نظر کیفیت داریم.ولی همین که یادآوری اون خاطره ها خوشحالشون میکنه خیلی خوبه . همیشه فکر میکنم من باید برای بچه م چی تعریف کنم. بگم آره من یه لپ تاپی داشتم و sims 3 بازی میکردم و زیر باد کولر خیلی کیف میداد و ... اینا رو براش تعریف کنم؟

واقعا اگه 20 سال دیگه یه برنامه ای مثه نقره ساخته شه ، اون وقت میخوان کی ها رو بیارن؟ احتمالا خود منصور ضابطیان و حسین یعقوبی و همین مجری هه رو میارن که خاطره تعریف کنن.

میتونن بگن یادتونه 22 خرداد چه اتفاقی افتاد؟ یادتونه تظاهرات رو؟ اصلا 20 سال دیگه چی میشه؟ اینروزای بی خاطره ، این روزای بیـــــــــپ ، این روزای ... ، ... ، .... ، .......... ، و غیره.

منصور ضابطیان واقعا کارش فوق العاده س. یعنی این برنامه آآخریو ... زد تو خال(عبارت دیگه ای پیدا نکردم)

خلاصه این آهنگ : تو ای پری کجایـــــــــــــــــــی؟ که رخ نمی گشایــــــــــــی

با اون کلیپش اشکمو دراورد.

خیلی دلم برای نقره تنگ میشه ...


نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:51 توسط نازخاتون| |

میخواهم بنویسم ؛ از این گرمای هوا ، از قرمزی چشمهایم به خاطر حساسیت به گرما و نور آفتاب تابستان، از باد خیلی سرد و مصنوعی کولرها ، از صدای جیرجیرک تنهایی که شبها میدانم برای من میخواند ، از از سر عادت بیدار شدن ساعت شش و نیم صبح و سعی دوباره برای به خواب رفتن ... و از خیلی چیزها که این تابستان دارد. بگویم از اینکه عرق امتحانات خرداد خشک نشده دوباره سر کلاس و درس نشستن ، بگویم که دلم ، هُـره دارد. بگویم که باور کنید به فکر آینده هستم و نیستم. از کلاس زیست بگویم که از بس «آقا دبیر» نکته میداند حتی میترسیم که نکند چیز بی اهمیت و ساده ای را جا بیندازد. از کلاس شیمی بگویم که از بس «اقا دبیر» بعد از هر کلمه ای «پس» میگویند و کلمات و فرمول ها و بنیانها را تند و تند به زبان می آورند. از کلاس ریاضی بگویم از بس «آقا دبیر» به نام کوچکمان صدا میکنند و خیلی سعی دارند اصل و نسبمان را در بیاورند و ثابت کنند که ما اهل کجاییم. از کلاس فیزیک بگویم که از بس «آقا دبیر» فیزیک را شیرین درس میدهد و من امروز با هزار شوق رفتم امتحان بدهم ولی از 14سوال تستی 2تای ناقابل را درست زدم. بگویم که دلم ، هُـره دارد. بگویم که دو سال متوالی باید دو سد و مانع را بشکنم؛ امتحان نهایی و کنکور. بگویم که چه مسولیت سنگینی روی دوشم است.که فرزند اولم و هزار جور توقع و انتظار و امید و آرزو . بگویم که فقط دلم میخواهد هدفن را توی گوشم کنم و صدای اندی در گوشم بخواند : I won't cry, I won't cry , no I won't  و صدای بن جوی بهم امید دهد که : دست به دست ، همصدا ، تو و من ، هم وطن ، درد تو ، درد من ، با من باش. بگویم باور کنید زندگی خوب میگذرد؛ گرچه چند هفته یک بار با یکی از دوستانم به همان کافه خوب در پشت بام یک پاساژ میرویم و بستنی مخصوص میخوریم که هیچ چیزش خاص نیست.بگویم منظره ای دارد محشر.رو به رشته کوه البرز که تنها چند کیلومتری با ما فاصله دارد.که باد طبیعی اش را به هزاران کولر  اُجنرال و ال.جی ترجیح میدهم.وقتی که آنقدر خنک و به تندی میوزد و موهایم را به قول دوستم افشون میکند و چقدر دوست دارم.بگویم که مادرم غر میزند که موهایم همه اش روی نیمرخ چپم ریخته.بگویم که دوست دارم بقیه در کف این نیمه پنهان بمانند.بگویم که نمیگذارد سه تار را ادامه دهم.که دلم برای نامجو سوخت.که گفتم اینها چه میدانند موسیقی چیست.چه میدانند جادوی این ساز و صدای محسن چیست.بگویم که «نیوه مانگ» معرکه بود.کیف کردم وقتی دیدم همه شان تقریبا سه تار داشتند.بگویم که خیلی گریه کردم برای «مرشد».برای لحظه ای که سازها را وحشیانه به زمین کوبیدند و ... خیلی دردناک بود. بگویم که همچنان جی.دی سلینجر میخوانم و با احمد پوری و کتاب «دو قدم این ور خط»ش کلی دوست شده ام. بگویم که همه چیز خوب است.چرا غرغر؟ چرا ناله؟ چرا افسوس؟ ولی گاهی دلم میخواهد روند زندگی را تغییر دهم. این زندگی را.این سرنوشت را.بگویم که این روزها سوالم را جوابی نیست. بگویم که مشاوره و مشورت برود به درک. بگویم که دلم ، هُـره دارد. میگویم : دنیا میگذرد

و جوانی نمیکنی تو

فریاد

فریاد

برای چه زنده ای عزیز؟

میخندم.جوانی؟ جوانی دیگر میماند وقتی باید لحظات خوشت را بدهی تا ...

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:22 توسط نازخاتون| |

اینجا نقطه ای از جهان هس که امنیت ، آزادی ، دموکراسی ، امید ، وحدت و خیلی چیزا بی معنی میشن.درست ترش اینه که بگم معنی خودشون رو از دست میدن.مثل مثلث برمودا که هر کشتی و هواپیما و آدمی که پاشو اونجا گذاشته ناپدید شده این تعاریف هم توو کشور ما گم میشن.

خوب شد به سن قانونی نرسیدم و رای ندادم و تا عمر دارم نمیذارم شناسنامه م مهر انتخابات بخوره. 

بعد از نوشت: انصافا ارزشش رو داره باقی عمرمون اینجا تلف شه؟

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:11 توسط نازخاتون| |

*عقاید یک دلقک خیلی کتاب توپیه.فقط چون من چاپ چهارم سال 84 رو گرفتم فونت خیلی سخته.فونتش اینجوریه.پدر چشم و مغز آدم در میاد.فک کن کتاب پر از غلطهای املایی با ترجمه ای ناروون باشه.لو نمیدم مترجمش کیه :دی ولی باعث شد تجربه کنم دیگه هیچ وقت ترجمه هاشو نخونم(تا آخر با همین فونت مینویسم تا درکم کنین:دی)خلاصه کتاب یه جورایی رمان عشقیه و من کمی تا قسمتی موافق نویسنده و عقاید و کارهاشم.داستان توو سالهای بعد از جنگ جهانی دومه و درمورد زندگی یه دلقکه که عشقش ترکش کرده و بیچاره پروستتان هم هس و آدمهای مذهبی افراطی که دوروبرش هستن.من 15فصل از 25 فصلشو خوندم ولی تازه با این آقای دلقک ارتباط برقرار کردم(به همون دلایل کذایی)و چون رمان عشقیه مسلما سانسورم داره و خلاصه ... ولی واقعا کتابو دوسش دارم.

 

**میخواستم درمورد اون داستان کوتاهه که توو کلاس چیکار کردم بگم.داستان شاید طنز بود،ولی هیچکس این نکته رو درک نکرد که یه دختر کوچولو 7ساله چه معلم وحشتناک و خبیسی باید داشته باشه که اون کار شرم آورو بکنه.این نکته مهم داستان بود که ...

**داشتم آهنگ Dancing Queen از ABBA گوش میدادم رسید به اینجاش که میگه : you are the dancing queen,young and sweet,only seventheeeeeeeeeeeeen,dancing qeen feel the beat from the tambourine,oh yeeeeeeeeeeeeeeeeeeeah خلاصه من اکشم دراومد که اینجارو شنیدم.17سالگی آدم خیلی دوران جالبی باید باشه.این ساعتهای پایانی امروز حس خاصی داره.فردا یه روز بزرگ برای همه ی ماست چون همه دوست دارن زودتر جمعه بیست و دوم خرداد بشه و برن به موسوی یا کروبی رای بدن :دی برای منم که امروز یه روز پر از استرس و هیجانه :دی

****حس وب نوشتن نیس.اگه توو فیس بوک عضوید من با nadia salinjer اونجام.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 15:41 توسط نازخاتون| |

همسایه بغلی مون(بقلی؟؟؟) دوتا دختر داره. بعد از ظهرا میان بیرون بازی میکنن تووی حیاط بعد فک کن دوتا آبجی کوچولو زیر درخت گلابی و ازگیل و باغچه های پر از گل و خلاصه ... خیلی خوبه

اون یکی بزرگتره کوچیکتره رو صدا میکنه : پردییییییییییییییییس اسمشو میکشه و اون یکی بزرگتره رو صدا میکنه و میگه پانییییییییییییییییییییذ ای خدا کاش میشد برم دم خونه شون بگم ببخشید میشه دختراتون رو ببینم

وقتی میان توی حیاط با جیغ و گریه و خنده و اینا یه حس زندگی به آدم میدن(نیس من پنجاه سالمه)آدم به شور و هیجان میافته

همیشه وقتی میان تووی حیاط دلم میخواد همینجور جلو پنجره بشینم حسرت بخورم که آبجی کوچولو نداشتم و حتی آبجی بزرگ هم ندارم


* مخور طعمه جز خسروانی خورش

که جان یابدت زان خورش پرورش

سعدی

(دقت کنید ببنید چی میـــــــــــــگه) :دی

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 0:3 توسط نازخاتون| |

دنیا همه هیچ و مال دنیا همه هیچ


ای هیچ ، برای هیچ ، بر هیچ ، مپیچ



نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 15:32 توسط نازخاتون| |

خیلی وقته اینجا ننوشتم ولی توو این مدت خیلی چیزا توو ذهنم نوشته شد.فردا امتحان ترم دارم و اصلا باورم نمیشه این سال تحصیلی داره به پایان میرسه؛سالی که واقعا برام پر بار بود با یه عالمه اتفاقای خوب و بد.خلاصه اینکه هرروز میگذره و با من خود را یافتن،خود را ساختن جاده م شده.(آهنگ جاده عرفان)

ولی این روزا یه چیزی بین مردم گم شده.نمیدونم اسمشو چی بذارم.بهترین نامی که میشه روش گذاشت شرمه؛ شرم. یه شرم مخفی که ته دلمون حسش میکنیم ولی این سه وجه داره.یکی اینکه اینقد کمه که رومون اثر نداره.یکی اینکه کم نیس ولی سعی میکنیم که فراموشش کنیم و خودمونو بزنیم به اون راه.یکی دیگه م هس اینه که فقط عده کمی این شرم رو میفهمن و روشون تاثیر داره.حالا شرم چیه؟ خب شرم که توضیح نداره.از اسمش پیداس. مترادفش هم میشه حیا،خجالت،حالتی که تو رو از اون کار دور میکنه و نمیذاره انجامش بدی.بهش میگن شرم.حالا حتما نباید توو مسائل شرعی و اینا باشه.به نظر من توو هرچیزی هس.ولی فعلا گم شده بین مردم و آدمای مهم.به خاطر همینه که وضعمون اینه...

***

فیس بوک ؛ یه مکانی بهتر از کلوب.به نظر من که خیلی بهتره.امکاناتش بیشتره دست انسان بازتره :دی و اینکه بیشتر میتونی دوست مجازیت رو از طریق اون سایت بشناسی.و اینکه میتونی با نوشتن اسم و فامیل دوستت به اینگلیش به راحتی پیداش کنی.البته اگه عضو باشه و با اسم مستعار هم عضو نشده باشه :دی . من که خودم جز میثم دوست دیگه ای ندارم. چون بقیه رفقام اصن اهلش نیسن.ولی توصیه میکنم عضو شید :دی

سیروان خسروی ؛ اول بگم که خیلی دوست دارم.چون بعد خریدن آلبومت اصلا پشیمون نشدم چون واقعا ارزش گوش دادن داشت جز آهنگ تو مریضی که خیلی مسخره بود :دی. ولی آهنگ زندگی همین امروزه و تکرار محشر بود.(امیدوارم چلچراغ خون باشید)منم با نظرش که گفت صداش باعث میشه یه اتفاق جالب بیفته توی آهنگ واقعا موافقم.این بارم توصیه میکنم بخرید آلبومو :دی

***

رجال سبزی پاک کن!

امروز آش پزان است،به رسم معموله ی همه ساله،اعاظم اهل اردو و تمام ملتزمین حاضر بودند.رجال دولت،سبزی پاک می کردند!

بالاتر از فتح خوارزم!

دو سه لغت فرانسه از من پرسیدند،گفتم.بعد عرض کردم:من هفتادهزار لغت فرانسه میدانم!شاه هم به جهت اینکه مرا خجل کنند،لغت غیرمصطلح"گوش ماهی زنده"را از من سوال کردند.من ندانستم.به قدری مشعوف شدند که اگر خبر فتح خوارزم و بخارا را به او میداند،این قدر شعف برای وجود مبارک دست نمیداد!

*روزنامه ی خاطرات اعتماد السلطنه-تصحیح ایرج افشار

یک پیغوم به فورکلارنده:بابا این وردپرس مشکل داره،من شونصد بار کامنتیدم ولی اصلا ثبت نمیشه :دی

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:7 توسط نازخاتون| |

به خداحافظی تلخ تو سوگند ، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس ، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 

هرکسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند ، نشد

 

 

شرمنده ی اخلاق وبلاگی همگی که چند هفته ای نبودم و سر نزدم و نظر ندادم و اینا. انشاا... در سال جدید جبران میکنم.

نمیدونم من اصلا هیچ نوستالژی و استرسی برای عید نوروز ندارم.هشت نه ساله بودم با داداشام میرفتیم بیرون توی کوچه شگون( شگین؟) میشدیم و منتظر می ایستادیم تا اون صدای شلیک گلوله از تفنگ( ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :دی) رو بشنویم و بفهمیم که عید شده.اون موقع تپش قلب من میرفت بالا و استرس میگرفتم و اینا.ولی خودم همیشه دوست داشتم بشینم خونه ببینم سال که تحویل میشه TV  چی نشون میده :دی

 همیشه هرکسی یه تصویری از عید نوروز داره؛ یه تصویری که همیشه با اسم "عید نوروز" تو خاطرش میاد.تصویر من یه عروسک دست ساخته از عمو نوروزه. آمادگی که بودیم نزدیکای عید با تخم مرغ توو خالی و یه مخروط کاغذی و آبرنگ واسه خودمون عمو نوروز درست کرده بودیم. خیلی دوستش داشتم گرچه از مال بقیه زشت تر شده بود ولی عاشقش بودم( نمیدونم چرا هرچی خاطره ی به یادموندنی دارم از دبستانه) خلاصه اینکه من که هیچ وقت با شنیدن این آهنگ یاد نوستالژی ای دوران کودکی نمی افتم؛فقط برام حسرتی هست که با خودم میگم کاش جای اونا بودم و اینا رو حس میکردم.

برای نسل ما هیچ نوستالژی قشنگ و به یاد موندنی درست حسابی نیست.چیزی که یه روزی بشینیم و برای بچه ها و نوه هامون تعریف کنیم و اونا هم حسرت همچین خاطره ها و دغدغه ها و دلخوشی ها رو بخورن. مثه من که بابام تعریف میکرد عید که میشد همه برادر خواهرها کفش و لباس عیدیشون رو میذاشتن بالای سرشون و میخوابیدن و دلشون خوش بود که بعد سالی لباس نو میپوشن، خوراکی های خوشمزه میخورن و اینا.چون همه ی این چیزای خوب باهم اتفاق می افتاد، خوشحال بودن. مثلا مامان من لحظه شماری میکرد عید بشه و برن شمال و فامیلاش رو ببینه و از طبیعتش لذت ببره.

من بی ذوق نیستم. بالاخره این عید باعث میشه فامیل و دوست و آشنا با یه بهانه اجباری بعد سالی دور هم جمع شن و همو ببینن .ولی خب ، برای نو شدن و تازه شدن خیــــــلی خوشحالم. از اینکه بازم فرصت دارم خودمو بیابم و بسازم. برای همه و بیشتر خودم آرزو میکنم که نصیحت اهورامزدا رو کامل و دقیق انجام بدیم و این یه چیزی توی وجودمون بشه : گفتار نیک ، پندار نیک ، کردار نیک ...

 

سال گاوتان پر شیـــــــــــــــــــــــــــــــــر باد !! :دی

 

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:55 توسط نازخاتون| |


Design By : Night Skin