تبليغاتX
دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش


دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش

دوست عزیز،از من و امثال من که اینچنین حرفها و دغدغه های بیهوده ای دارند هیچ انتظاری نداشته باشید

هنوز زود بود ، هنوز می توانست ستاره باشد ، الگو باشد ، و باشد در کنارمان . هنوز صدای گرم و ماندگارش در گوشهایمان است ، هنوز بازی اش در فیلم ها یادمان است ، نباید می رفت ، نباید ...

خیلی بد شد.فقط همین رو می تونم بگم.فقط یک بازیگر نبود.یک الگو بود برای همه مون.همه مون بازیش رو و صداش رو دوست داشتیم.ولی حیف که ما رو تنها گذاشت.خیلی بد شد...

روحش شاد...

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:2 توسط نازخاتون| |

من خودم با چشمان خودم دیدم.دیدم که کوچکترین شاخه ی درخت گلابی همسایه مان از بس که گلابی هایش سنگین بودند شکست و افتاد روی سقف شیروانی خانه ی همسایه دیوار به دیوارمان و سُر خورد توی حیاط همان همسایه اولی. همه اش تقصیر باد بود.وزید و وزید و آنقدر این شاخه کوچک را اذیت کرد که بیچاره بی حال شد و ... تــَــــــــــق .... شکست.نه اصلا باد تقصیری نداشت.همه اش تقصیر این همسایه مان است.از بس که به این درخت بی توجهی می کنند و میوه هایش را نمی چینند.

درخت بیچاره ... وقتی این صحنه را دیدم انگار که یکی انگشت کوچکم را از ته قطع کرده باشد دلم شکست . مثل آن شاخه ی کوچک گلابی !!

 

***

 

بالاخره اتفاق افتاد.نمی دانی چقدر خوشحالم. وقتی بهم خبرش را داد من سر از پا نمی شناختم . آنقدر خوشحال بودم که به حرفهای دیگرش اهمیت نمی دادم.گوشی را گذاشتم و مثل فنر از جام پریدم. از فرط خوشحالی چه کارهایی نکردم.مثل بچه ها بالا و پایین می پریدم و دست می زدم و اشک می ریختم. باور کن . وقتی به مادرم گفتم از اینکه این خبر را به او میرساندم اشک مثل آبشار از چشمانم می ریخت پایین ولی می دانم نه مادرم نه هیچ کس دیگر این عشق و علاقه من به این موجود را نمی فهمد. بگذریم. بالاخره روز شروع کلاس ها شد و من با کمی تاخیر خودم را آنجا رساندم. تقریبا همه بچه ها حاضر بودند و من به اندازه ای که او را دیدم از دیدن دوستانم خوشحال نشدم.با خوشحالی گفتم Hello , how are you doing? و وقتی مرا دید مطمئنم همانقدر ذوق زده شد که من شدم.به گرمی با من احوال پرسی کرد و بعد به درسش ادامه داد. از اینکه دوباره شاگردش بودم و دوباره بعد از مدتی با هم English  میخواندیم در پوست خودم نمی گنجیدم.مثل همیشه یک بلوز گشاد ساده ( رنگش یادم نیس) و همان شلوار پارچه ای مدل لوله تفنگی پوشیده بود. همانی که از سالهای درازی که امریکا بود به یادگار داشت و هنوز هم بعد چهل سال می پوشیدش. همان عینک و همان چشمان درشت و همان نگاه دوست داشتنی . البته برای من. و همان لحن حرف زدن. همانی که آرام و کلمه به کلمه سخن می گفت و صدایش هنوز هم برای من آشنا بود . همان بود .

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:22 توسط نازخاتون| |

 

 

تصمیم گرفته ام بروم تو فاز موسیقی ایرانی. دارم سه تار یاد میگیرم. قبلا گیتار میزدم اما صدای این ساز آدم را جادو می کند.ساز عشق و عرفان است. میدانی  آدم را لحظه ای به خودش میاورد.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 22:52 توسط نازخاتون| |

 

اینجا روزهایش داغ است و طاقت فرسا.خورشید می تابد و با گرمایش تنهایمان را نوازش میدهد.عصرها ابری می شود و دلگیر.غروب ها ابرها ناگهان بغض شان می ترکد و به هق هق می افتند و صدای آه و ناله شان دل آدم را می لرزاند و اشک ها جاری می شوند و قطرات اشکشان همه چیز را با خود می شویند و می برند.شبها دل ابرها که کمی آرام شد بی صدا و ریز ریز گریه می کنند و ماه می آید تا با ستارگان دل تنگشان را تسکین دهند و آرامشان کنند.

و بعد مهتاب است و صدای خنده ها و شادی ستارگان و چشمک هایشان که دل آدم را می برند.

و من می مانم و دلی تنگ تر و نیازمند تر از ابرها.

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد ، دلم می گرید ، دلم می گیرد ، دلم می گرید.

 

***

 

کاش همه چی مثل همون روزای اول قشنگ و تازه بودن.کاش دوباره سراغ دل تنگی ای که همین چند روز پیش روی تاقچه گذاشتم نمی رفتم تا گرد و خاکش رو بگیرم.کاش فراموشی آسون بود و من از پسش بر می اومدم.کاش هیچی تغییر نمی کرد و من و تو بودیم و دنیای کوچولوی ساختگی مون...

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:22 توسط نازخاتون| |


Design By : Night Skin