تبليغاتX
دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش


دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش

دوست عزیز،از من و امثال من که اینچنین حرفها و دغدغه های بیهوده ای دارند هیچ انتظاری نداشته باشید

 

- همیشه به این فکر میکنم تو چقدر تنهایی . البته یقین دارم که خودت باعثش شدی و خودتو از همه چیز کشیدی کنار. من واقعا مشکل تو رو نمیدونم . ولی حس میکنم هیچ کی رو جز خودت قبول نداری . جدا تا حالا نفهمیدم که چه کسی برات ارزش داره .چه کسی رو به خاطر خودش دوستش داری؟ نمی فهمم دلیل این همه پوزخندها و بی تفاوتی ها و خودخواهی هات چیه؟ دلیل این نگاه سردت؟ فکر میکنی روشن فکری؟ فکر میکنی با شاملو و اخوان خوندن و داریوش و ابی گوش کردن آدما روشن فکر میشن؟ فکر میکنی از همه چی بریدی و گوشه عزلت گرفتی از بقیه سر تر میشی؟ فکر میکنی فقط تو آدمی ولی بقیه هیچی سرشون نمیشه؟ چرا اینقدر دچار خودبزرگ بینی شدی؟ ببین خودتو اینقدر سطح بالا ندون. یه روزی اینقدر با کارایی که میکنی سنگین میشی که با کـَله میخوری زمین .

- من دلم عاشق شدن میخواد . دلم بوسه ی گرم و شیرین از لبهای قلوه ای و داغ یه عاشق میخواد . دلم آغوش گرم و نرم و نوازش آروم و عاشقانه میخواد. دلم صدا و نگاه پر از اطمینان و آرامش و خوبی میخواد . د ل م یه تکیه گاه عاشق میخواد .

- عشق بوالهوسانه . هوس است که میگویند . مثل احساسات که میگویند عین هوا گذراست . میگویند کجای این زمانه عشق پاک و وفاداری خالصانه میجویی ؟ میگویند عشق نان و آب که نمیشود . میگویند حجب و حیا کجا رفته ؟ میگویند ... خیلی چیزها میگویند . اما مگر از دل بی قرار و نگاه منتظر من خبری دارند؟

- دلهره ، ترس ، انتظار ، دلتنگی ، غربت ، بی وفایی ، جنون ، و سرگشتگی همه با هم قاطی شده اند در وجود بی صاحاب شده ما .

- واقعا بد دردیه . دچار یک حس پارادوکس شدن . وقتی ندونی چه کار باید کرد ؟ کدوم کار درسته ؟ اصلا دلیلش چیه ؟ واقعا من تو استدلال و پیدا کردن علت و معلول بسیار کـُند و ضعیفم .

- فکر نکنید که ما چه از خدا و دنیا بی خبریم که همه ی دغدغه مان شده عاشقی . البته که چیزهای دیگری هم هست ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 20:35 توسط نازخاتون| |

امروز رمان بادبادک باز * رو تموم کردم. رمان خیلی تکان دهنده و دردناکی بود . پر از نشونه ها و رازهایی که ناگهانی برملا میشن و تو رو واقعا شگفت زده می کنن که چطور تا حالا نتونستی به اونا پی ببری. صحنه هایی که تا عمق وجودت رو تحت تاثیر قرار میده از ظلم و بی وفایی و خیانت و غرور و دوستی و ایثار و هر چیزی که تو تا حالا تجربه کردی ولی نویسنده میدونه چطوری تو رو با داستانش همراه کنه . موضوعش درباره ی دو تا پسر افغانی به نام امیر که پسر مغرور و بدجنس اربابه و حسن پسر ساده و وفادار نوکر که نصبش مال یه قومیه که افغانها اونو پست و بی ارزش میدونن ولی با این حال اونا با هم تو یه خونه بزرگ شدن و مثه دو دوست صمیمی و برادران . و بعدش اتفاقهایی میوفته که باعث میشه سرنوشت هر دوشون تغییر کنه . بادبادک باز رمانیه که بهت یاد میده که وفادار و امیدوار زندگی کنی . هرکسی تو زندگیته رو بدون اینکه به اصل و نصب و داراییش توجه کنی به عنوان دوستی که شاید بعدا به اون نیازمند شی به حساب بیاری و بهش وفادار باشی. از همه مهمتر زندگی رو با همه ی سختی هاش تحمل کنی چون به قول افغانی های تو کتاب <<زندگی میگذره>> و تو یه روزی مثه یه بادبادک زرد سه پارچه ای آزادانه توی آسمون آبی بازیگوشی میکنی .

*بادبادک باز --> نوشته ی خالد حسینی ، ترجمه ی مهدی غبرائی

** خوندنش رو از دست ندین .

*** زندگی آدما خیلی پر مسئله س نه ؟ مگه آدم چقد توان داره از پس حل کردن همه شون بر بیاد . بعضی وقتها توان و حوصله ی آدم باهاش یاری نمیکنه .


نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 15:53 توسط نازخاتون| |

 

زندگی ام پر از راز و رمزهای به هم پیوسته است . نشانه های مشکوک و با معنی که انگار می خواهند مرا هدایت کنند . تنها کاری که باید انجام دهم  این است که این قطعات پازل مانند را پیدا کنم و با دقت  به هم متصل شان کنم تا نکته ی تازه ای از زندگی را برایم بسازند .

تازگی ها یک چیزی مرا درگیر خودش کرده . یک کلافگی و بی حوصلگی از زندگی  یا شاید یک خلا است . این روزها حس می کنم که زندگی ام بی انگیزه شده . این همه هدف و برنامه ریزی و امید و آرزو داشتم و وقتی به کمی از آنها رسیدم انگار همه چیز پایان یافته . روزهایی بودند که درد من عشق و کارهای عذاب آور مادر و پدر و بی اعتماد به نفسی و خود کم بینی و خیلی چیزهایی که یک آدمی به سن من برایش پیش می آمد ، بود ( و چقدر هم مسخره بودند). من برای مدت طولانی افسرده بودم و وضعیت روحی مناسبی نداشتم. روزهایی بود که آرزو می کردم گریه های بی امان و نا تمام من به پایان برسند و من هم مثل بقیه از زندگی لذت ببرم و تلخی ها به پایان برسند .ولی ای کاش به جای آن همه گریه و زاری  کمی منطقی تر عمل می کردم .

من به خودم آمدم و رفتارم را تغییر دادم . کارهای جدید کردم . با افرادی صحبت کردم که راه های تازه ای به من یاد دادند و زندگی من وارد مرحله ی جدیدی شد . همه ی اینها در مدت کوتاهی برایم اتفاق افتاد و من حالا راضی و خوشحال ولی درگیر یک چیز نامعلومم .

امشب وقتی داشتم سه تار تمرین می کردم به این چیزها هم فکر می کردم و یک چیزی به یادم آمد . شاید این وجود خداست که در روزها و کارها و همه چی من خالی ست . این خلا ، خدا بود .

من همه ی این مدت او را فراموش کرده بودم ...

 

خدایا می شود مثل قدیم ها باز هم دوست هم شویم؟

 

 

***

 

همراه شو عزیز ، تنها نمان به درد ، کین درد مشترک ، هرگز جدا جدا ، درمان نمی شود .

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:45 توسط نازخاتون| |

 

زندگی شاید همان فرزند نا مشروع حاصل عشق بازی من و دنیا باشد . همان کودک بی گناه که امروز شاد است و فردا خوشحال . کودکی با آلت تناسلی نا بالغ و یا پستان های کوچک کبود.

همان کودکی که هرگز به بلوغ نمی رسد و اگر کامل شد زندگی هم تمام می شود. تو سعی کن مانند این کودک ساده و همیشه راضی باشی که هر جوری که هست از لحظه ها لذت می برد .

زندگی شاید همین باشد ...

***

 

خاطراتت در عین حالی که  مایه ی دل خوشیمه زجرم میده . مثه تیری که تو سینه اته و آزارت میده . ولی اگه بِکشیش بیرون می دونی که حتما میمیری.

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:9 توسط نازخاتون| |


Design By : Night Skin