دوست عزیز،از من و امثال من که اینچنین حرفها و دغدغه های بیهوده ای دارند هیچ انتظاری نداشته باشید
این شبه نامه برای
خالی کردن عقده ها و دلتنگی و دلگرفتگی و غر زدن های ما ست . اگر حال شما خوب است
نخوانید . ما اینجا حالمان
خیلی بد است . دلمان شکسته . نه دلمان گرفته . نه اصلا هردویش . ما اینجا در این
چهار دیواری وبگردی میکنیم و دانلود و مجله چلچراغ میخوانیم و محسن نامجو و یه
عالمه آهنگ خارجی گوش میدهیم و سه تار میزنیم و میخوانیم و آه میکشیم و به صدای چکه
کردن آب کولر و افتادنش از ارتفاع 6متری گوش میدهیم و بوی بد پایمان را تنفس
میکنیم و اینجا حتی باد هم نمی وزد . هنوز جیرجیرکها میخوانند . هنوز ما تا لنگ
ظهر میخوابیم . هنوز وقت بیکاری چت میکنیم . هنوز این روزمرگی و روزهای بی هیجان
تکراری می آیند و میروند و ما دلتنگ دوستانمانیم . دوستان مان . دوستانمان دیگر . ای
کاش شما میدانستید . ای کاش من قدرشان را میدانستم . گاهی فکر میکنم چقدر قدیمها
آدم تخس و مزخرفی بودم و تازه میفهمم دلیل این مسخره کردن ها و کنایه ها و دوری ها
از ما چه بود . دوستان ما . کجایید . روزها تان پرتغالی باد . ما که اینجا شبانه
روزمان مزه ی بادام درختی تلخ میدهد . میدانیم میدانید همیشه غرغر میزنیم . مثل
پیرزن های یائسه ی دم مرگ که توی شلوارشان میشاشند و آنوقت در تمام کارهای دیگران
دخالت میکنند و نظر میدهند و درست عین ما غر میزنند . دوستان ما ما دلتنگ شماییم .
خیلی . همه ی این چیزها هم به خاطر این دلتنگی ست . میدانیم میدانید ما همیشه دلتنگیم . به قول نوشته ی سروش صحت که
امروز مانند همیشه آن گوشه ی ویژه نامه اعتماد چاپ شده بود یه میلیون دلیل برای
دلگرفتگی وجود دارد . دلتنگی با دلگرفتگی فرقی ندارد دوستان ما . هر شب خواب
روزهای به یاد ماندنی ای که با هم داشتیم را میبینم . بغض کرده ام . یادتان هست چه
روزهای پر از خنده و گریه و مسخره بازی و قهر و آشتی و ماجراجویی و کنجکاوی و
چیزهای خوب داشتیم . ما هیچ وقت یادمان نمی رود دوستان ما . حالا شما آنجا خوش و
خرم و ما اینجا با یک آدم تخس تر از خودمان . دوستان ما ما تک تک شما را دوست
داریم . ولی حیف شما ما را فراموش کرده اید . ما ... آخر شما بگویید . به
کی میگویند دوست ؟ به کی میگویند تکیه گاه لحظه های دلتنگی و دلگرفتگی و غر زدن و
پای ثابت گفت و خنده و مسخره بازی و شیطونی . به کی میگویند آدم راز دار ؟ نه اصلا
باید گفت کجایند این چنین آدمها . کجایـــــــــــــــــــــــــــــند ؟ ای
خــــــــــــــــــــــــــــــــدا . دوستان ما ما کلا
شاید آدم حسودی باشیم . یا شاید این موضوع را زیادی بزرگش کردیم . ولی بدانید هنوز
از شادی تان خوشحال میشویم . از غمتان ناراحت میشویم . اگر روزهای سختی داشتید ما
را خبر کردید ما مخلصتان هستیم و هرکاری باشد میکنیم . اگر رفیق شفیق برای تفریح و
شادی خواستید ما پای ثابتش هستیم . فقط دوستان ... هوای
ما را داشته باشید هوایتان را داریم . روی ما حساب کنید چون در دوستی کم نمیگذاریم
. *من از دست غمت ، من
از دست غمت ، عزیزم ، چه مشکل ببرم ، جان ، چه مشکل ببرم ، جان با ما بی وفا تو که
نبودی بی مهر و وفا تو که
نبودی پر جور و جفا تو که
نبودی دور از دل ما تو که
نبودی پیشنهاد میکنم آلبوم جدید محسن نامجو رو حتما حتما گوش بدید مفیدترین کاری که تو این چند روز اخیر انجام دادم ، رفتم برای مامانم سبزی از نوع خوردنش خریدم . اصلا این چند روزه ی ماه رمضان حوصله ی انجام هیچ کاری نیست . هوا هم که ابری میباشد و اینجوری به بی حالی من افزوده می شود . الان 4 روز از ماه رمضان میگذره و همه ی این چند روز با کسالت و بی کاری سپری شده . افطار هم که میشه تا جان در بدن هست و فضای خالی معده اجازه میده میخوریم و بعد ولو میشیم جلوی TV . من فقط سریال شبکه 3 ، بزنگاه ، رو نگاه میکنم . فقط هم به یه دلیل ؛ به خاطر دختر کوچولوهه که اسمش درساهه . خب به یه دلایلی دوستش دارم . مخصوصا توی آنونسی که سریالا رو معرفی میکنن اونجایی که به باباش نگاه میکنه و میخنده . ولی کلا سریال چرندیه . فقط هم وقت کشیه . بعدشم مسابقه ی 101 نفر را تماشا میکنیـــــــــم . جذاب ، هیجان انگیز و بسیار دیدنی . چند شب پیش داشتم یه تله تئاتر از شبکه 4 میدیدم که مال سال 64 بود . حسین پناهی و یه خانمی که نمی شناختمش بازی می کردن . درمورد یه زن و شوهر روستایی بود که عاشق هم میشن و بعد که ازدواج میکنن آقاهه که خودشو خیلی روشنفکر و نویسنده میدونسته پیشنهاد میده که مهاجرت کنن به خارج کشور تا یه کتاب بنویسه ( چون از وسطای برنامه دیدم نمیدونم کجا رفته بودن ) یه دختری داشتن به اسم ستاره که تو همون بچگی می میره . آقاهه که خیلی تحت تاثیر فرهنگ متفاوت اونجا قرار میگیره خیلی عوض میشه ، طوری که اسمشو که الیاس بوده به الیوت تغییر میده . همینطور اسم زنش رو از اکرم به ماریا و اسم دخترشو به آیرین تغییر نام میده . شیوه زندگیش و طرز صحبتش و معاشرتش و ... عوض میکنه ولی ماریا همیشه خودش بود و اینا رو قبول نمیکرد . با لهجه ی روستایی حرف میزد و از خاطراتش میگفت و هنوز به فکر دغدغه های قدیمیش بود .دلش میخواست از اون غربت بره و برگرده به روستاشون. الیوت همیشه سرکوبش میکرد و میخواست که اونم تغییر کنه . وقتی صداش میزد الیاس ، عصبانی میشد و میگفت الیوت ، ماریـــــــــا . الیوت . هر موقع در مورد موضوع کتابش ازش نظر میخواست اونم اتفاقایی که توی روستا افتاده بود یا وقتی پیش همسایه هاش بود رو براش تعریف میکرد تا بنویسه . از زندگی ساده و پاکی مردم روستا ، از طبیعت و آب و هوای اونجا و روزهای خوشی که داشتن میگفت ولی الیوت میگفت اینا یه جور گزارشه و موضوع خوبی واسه کتاب نوشتن نیس . خلاصه زمستون میشه و از اونجایی که اونا خیلی تنگ دست بودن وسیله گرمایشی جز یه چراغ نفتی نداشتن روزگار خیلی سختی رو میگذرونن . تو یه شب سرد الیوت معنی غربت رو درک میکنه . میفهمه چقدر دلش برای روستاش تنگ شده . میفهمه که همیشه دل زنش رو شکونده و بخاطر همین ازش میخواد که ببخشدش . ماریا هم که چون ساده دل بود و کینه ای به دلش نداشت اصلا منظورش رو نمی فهمه .و خوشحال از اینکه الیوت چنین تصمیمی گرفته دوباره شروع میکنه به حرف زدن از گذشته . و همینطور سرفه میکنه . ولی الیوت با وجود اینکه اشتباهشو فهمیده بود باز هم باهاش مخالفت میکنه . ماریا همینطور که سرفه میکرد سرش رو میذاره روی کتابای الیوت و ازش میخواد که ملافه ش رو بکشه روش . بعد اینکه حرفای الیوت تموم میشه ماریا رو صدا میزنه . ولی ماریا مرده . پایانش هم صدای ماریاست که داره نامه ای رو که برای خانواده ش نوشته میخونه . * اسم تله تئاتر " دو مرغابی در مه " بود که تیتراژ آخرش کامل نشون داده نشد تا بفهمم کارگردانش کیه . ** خب شما باید حتما ببینیدش چون خیلی نکات جالب و قابل توجهی توی گفته هاشون هس که خودتون باید بشنوین و در توانایی من نیس که بازگو کنم . *** دل من دیر زمانی ست که می پندارد دوستی نیز گلی ست . مثل نیلوفر و ناز . شاخه ی ترد ظریفی دارد . بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد . جان این ساقه ی نازک را – دانسته – بیازارد . وقتی کلاس دوم دبستان بودم مادرم برام چند تا کتاب داستان خریده بود تا خوندنم بهتر شه و با کلمه های جدید آشنا شم و از کودکی کتابخوان بشم و این حرفها . بعدش منو تو کلاسای کانون ثبت نام کرد تا از همون کودکی بچه فعال و هنرمند و اینحرفایی بشم . یادمه تو کلاس تئاتر کودکان و خوشنویسی و نقاشی و کلاس قرآن اینا ثبت نامم کرده بود .همه ی کلاسا هم شلوغ و مختلط بود و و معلما کمتر به بچه ها رسیدگی میکردن . من از بچگی دستخط افتضاحی داشتم . برا همینم معلم زیاد باهام کار نمیکرد . همه ش اعصابش از دستم خورد بود . تو کلاس قرآنم تقریبا از همه خنگتر بودم . قواعد و خوندنش خیلی سخت بود . از این کتابای کم حجم داشتیم که مثلا یه درسش سوره ی فلق بود که هر درسم یه قاعده جدید یاد میداد . این کتابا اسم خاصی داشت . الان یادم نیس . ولی راستش اصلا از این کلاس قران خوشم نمی اومد . معلمه خیلی خشک بود تازه از کلمه های عربی هم متنفر بودم . ولی نقاشیم خیلی خوب بود . معلمه همیشه نقششو با قواعد و قانون می کشید و میگفت مثلا باید 90 درجه دستتون رو کج کنید و خط حتما باید این شکلی خم باشه و این حرفا ولی من اصلا این چیزا حالیم نبود . یعنی اصلا نمی فهمیدم منظورش رو . همینطوری برای خودم می کشیدم بعد که معلم میومد نقاشیمو میدید خیلی ازم تعریفم میکرد . البته می فهمید که من از قاعده و قانونش رعایت نکردم . همه ش هم میگفت اگه چیزایی که میگم رو رعایت کنی خیلی قشنگتر میشه . خلاصه معلمه خیلی هوامو داشت و ازم تعریف میکرد . بعضی وقتا هم وقت نقاشی آزاد میداد و ما هرچی دوست داشتیم میکشیدیم . من عاشق این زنگ بودم . چون چیزی که خودم دوست داشتم با طرح و خلاقیت خودم میکشیدم . ولی از کلاس تئاتر خاطره بدی دارم که هنوزم وقتی یادش می افتم ناراحتم میکنه . یکی از اون کتابایی که مامانم خریده بود قصه یه پیرزنه بود که تو یه شب بارونی همه ی حیوونای اهلی از پرنده و چرنده و اینا میان در خونه شو میزنن تا خیس نشن و پیرزنه هم همه رو راه میده تو خونه ش ولی فرداش هیچ کدوم از حیونا دلشون نمیاد برن . اسمش یادم نیس . ولی خیلی دوستش داشتم . متنش شبیه شعر بود و تصویرای قشنگی داشت . تو کلاس تئاتر همیشه باید یه داستان رو میخوندی و خلاصه میکردی و اونجا تو کلاس میخوندیش . بعد بهترین داستانو بازی میکردیم . ( واقعا یه بچه 8ساله چی از خلاصه نویسی سرش میشه ؟ ) ولی من یاد گرفتم . روزی که من خلاصه ی اون قصه ی پیرزنه رو تو کلاس خوندم همه خوششون اومده بود . برا همینم معلمه تصمیم گرفت که این داستانو برای اردوی شهریور ماه بازی کنیم . به من گفت که کتابو بیارم . منم بردم ولی نمی دونستم که آخرین باریه که تو دستامه و می بینمش . معلمه یه نماینده انتخاب کرد که از همه مون بزرگتر بود و تازه نقش پیرزنه رو هم گرفته بود . ولی به من که صاحب کتاب بودم نقش الاغه رو داد . اون روز ما رفتیم که نقشو اجرا کنیم . همه مون یه ماسک کاغذی از حیوونی که نقششو بازی میکردیم رو صورتمون داشتیم . وقتی که نوبت من شد در خونه پیرزن رو زدم و صدای الاغ رو در اوردم و گفتم بهم اجازه بده بیام تو خونه ش تا زیر بارون خیس نشم . دیالوگی که همه ی حیوونای دیگه می گفتنش . بعد که مثلا صبح شد همه ی حیوونا صداهای مخصوصشون رو درمی اوردن و می گفتن بذار پیشت باشیم . دیالوگ من : من که عرعر میکنم برات ، بارها رو حمل میکنم برات ، بذارم برم ؟؟ بعد همه زدن زیر خنده . وقتی که بازی تموم شد نوبت معرفیهامون بود . من هم با خجالت خودمو معرفی کردم . خیلی ناراحت و دل شکسته بودم . حس میکردم بهم ظلم شده . و واقعا هم شده بود . مامانم ازم پرسید خوب بود؟ منم گفتم عالی . بعدش رفتم کتاب رو از اون دختر نماینده مون بگیرم . ولی گفت که بهم داده . منم رفتم پیش معلمه که بگم نمایندهه کتابمو گم کرد . ولی اون هیچ کاری نکرد . و کتابمم رو دیگه ندیدم . کتابی که عاشقش بودم . کتابی که اولین هدیه ای بود که باهاش حس کردم منم تو این دنیا هستم و بهم اعتماد به نفس میداد وقتی تنهایی میخوندمش . ولی چه بی رحمانه و با بی توجهی یه آدم عوضی گم شد . گم شد . گم شد ... منم از اون به بعد توی هیچ تئاتری بازی نکردم و راستش بقیه ی کتابام هم برام بی ارزش شدن . چون از نظر خودم تنها اون کتاب ارزشمند بود . داشت نماز می خوند . من هم واسه این که بیکار نباشم کتابی رو که روی میزش بود برداشتم و شروع کردم به خوندن . کتاب خاطرات یک مـُغ از پائولو کوئلیو بود . به یکی از صفحاتش که رسیدم یک تای بزرگ از گوشه زده بود . نمازش تمام شده بود و ازش پرسیدم چرا اینطوری تا زده . گفت بابات اومد تو اتاق هل شدم . و لبخند زد . گفت مثل اینکه حرفت روش تاثیر گذاشت . و دوباره لبخند زد . زیباتر از قبل . نمی دونم از کی خنده ی مادرم رو ندیده بودم ولی … با این لبخندش انگار کوهی از غمهام رو از دوشم برداشت . 


| Design By : Night Skin |


