تبليغاتX
دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش


دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش

دوست عزیز،از من و امثال من که اینچنین حرفها و دغدغه های بیهوده ای دارند هیچ انتظاری نداشته باشید



این شبه نامه برای خالی کردن عقده ها و دلتنگی و دلگرفتگی و غر زدن های ما ست . اگر حال شما خوب است نخوانید .

 

ما اینجا حالمان خیلی بد است . دلمان شکسته . نه دلمان گرفته . نه اصلا هردویش . ما اینجا در این چهار دیواری وبگردی میکنیم و دانلود و مجله چلچراغ میخوانیم و محسن نامجو و یه عالمه آهنگ خارجی گوش میدهیم و سه تار میزنیم و میخوانیم و آه میکشیم و به صدای چکه کردن آب کولر و افتادنش از ارتفاع 6متری گوش میدهیم و بوی بد پایمان را تنفس میکنیم و اینجا حتی باد هم نمی وزد . هنوز جیرجیرکها میخوانند . هنوز ما تا لنگ ظهر میخوابیم . هنوز وقت بیکاری چت میکنیم . هنوز این روزمرگی و روزهای بی هیجان تکراری می آیند و میروند و ما دلتنگ دوستانمانیم . دوستان مان . دوستانمان دیگر . ای کاش شما میدانستید . ای کاش من قدرشان را میدانستم . گاهی فکر میکنم چقدر قدیمها آدم تخس و مزخرفی بودم و تازه میفهمم دلیل این مسخره کردن ها و کنایه ها و دوری ها از ما چه بود . دوستان ما . کجایید . روزها تان پرتغالی باد . ما که اینجا شبانه روزمان مزه ی بادام درختی تلخ میدهد . میدانیم میدانید همیشه غرغر میزنیم . مثل پیرزن های یائسه ی دم مرگ که توی شلوارشان میشاشند و آنوقت در تمام کارهای دیگران دخالت میکنند و نظر میدهند و درست عین ما غر میزنند . دوستان ما ما دلتنگ شماییم . خیلی . همه ی این چیزها هم به خاطر این دلتنگی ست . میدانیم میدانید  ما همیشه دلتنگیم . به قول نوشته ی سروش صحت که امروز مانند همیشه آن گوشه ی ویژه نامه اعتماد چاپ شده بود یه میلیون دلیل برای دلگرفتگی وجود دارد . دلتنگی با دلگرفتگی فرقی ندارد دوستان ما . هر شب خواب روزهای به یاد ماندنی ای که با هم داشتیم را میبینم . بغض کرده ام . یادتان هست چه روزهای پر از خنده و گریه و مسخره بازی و قهر و آشتی و ماجراجویی و کنجکاوی و چیزهای خوب داشتیم . ما هیچ وقت یادمان نمی رود دوستان ما . حالا شما آنجا خوش و خرم و ما اینجا با یک آدم تخس تر از خودمان . دوستان ما ما تک تک شما را دوست داریم . ولی حیف شما ما را فراموش کرده اید . ما ...

آخر شما بگویید . به کی میگویند دوست ؟ به کی میگویند تکیه گاه لحظه های دلتنگی و دلگرفتگی و غر زدن و پای ثابت گفت و خنده و مسخره بازی و شیطونی . به کی میگویند آدم راز دار ؟ نه اصلا باید گفت کجایند این چنین آدمها . کجایـــــــــــــــــــــــــــــند ؟ ای خــــــــــــــــــــــــــــــــدا .

دوستان ما ما کلا شاید آدم حسودی باشیم . یا شاید این موضوع را زیادی بزرگش کردیم . ولی بدانید هنوز از شادی تان خوشحال میشویم . از غمتان ناراحت میشویم . اگر روزهای سختی داشتید ما را خبر کردید ما مخلصتان هستیم و هرکاری باشد میکنیم . اگر رفیق شفیق برای تفریح و شادی خواستید ما پای ثابتش هستیم .

فقط دوستان ... هوای ما را داشته باشید هوایتان را داریم . روی ما حساب کنید چون در دوستی کم نمیگذاریم .

 

*من از دست غمت ، من از دست غمت ، عزیزم ، چه مشکل ببرم ، جان ، چه مشکل ببرم ، جان

با ما بی وفا تو که نبودی

بی مهر و وفا تو که نبودی

پر جور و جفا تو که نبودی

دور از دل ما تو که نبودی

پیشنهاد میکنم آلبوم جدید محسن نامجو رو حتما حتما گوش بدید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 22:49 توسط نازخاتون| |

 

 

مفیدترین کاری که تو این چند روز اخیر انجام دادم ، رفتم برای مامانم سبزی از نوع  خوردنش خریدم . اصلا این چند روزه ی ماه رمضان  حوصله ی انجام هیچ کاری نیست . هوا هم که ابری میباشد و اینجوری به بی حالی من افزوده می شود . الان 4 روز از ماه رمضان میگذره و همه ی این چند روز با کسالت و بی کاری سپری شده . افطار هم که میشه تا جان در بدن هست و فضای خالی معده اجازه میده میخوریم و بعد ولو میشیم جلوی TV  . من فقط سریال شبکه 3 ، بزنگاه ، رو نگاه میکنم . فقط هم به یه دلیل ؛ به خاطر دختر کوچولوهه که اسمش درساهه . خب به یه دلایلی دوستش دارم . مخصوصا توی آنونسی که سریالا رو معرفی میکنن اونجایی که به باباش نگاه میکنه و میخنده . ولی کلا سریال چرندیه . فقط هم وقت کشیه . بعدشم مسابقه ی 101 نفر را تماشا میکنیـــــــــم . جذاب ، هیجان انگیز و بسیار دیدنی .

چند شب پیش داشتم یه تله تئاتر از شبکه 4 میدیدم که مال سال 64 بود . حسین پناهی و یه خانمی که نمی شناختمش بازی می کردن . درمورد یه زن و شوهر روستایی بود که عاشق هم میشن و بعد که ازدواج میکنن آقاهه که خودشو خیلی روشنفکر و نویسنده میدونسته پیشنهاد میده که مهاجرت کنن به خارج کشور تا یه کتاب بنویسه ( چون از وسطای برنامه دیدم نمیدونم کجا رفته بودن ) یه دختری داشتن به اسم ستاره که تو  همون بچگی می میره . آقاهه که خیلی تحت تاثیر فرهنگ متفاوت اونجا قرار میگیره خیلی عوض میشه ، طوری که اسمشو که الیاس بوده به الیوت تغییر میده . همینطور اسم زنش رو از اکرم به ماریا و اسم دخترشو به آیرین تغییر نام میده . شیوه زندگیش و طرز صحبتش و معاشرتش و ... عوض میکنه ولی ماریا همیشه خودش بود و اینا رو قبول نمیکرد . با لهجه ی روستایی حرف میزد و از خاطراتش میگفت و هنوز به فکر دغدغه های قدیمیش بود .دلش میخواست از اون غربت بره و برگرده به روستاشون. الیوت همیشه سرکوبش میکرد و میخواست که اونم تغییر کنه . وقتی صداش میزد الیاس ، عصبانی میشد و میگفت الیوت ، ماریـــــــــا . الیوت . هر موقع در مورد موضوع کتابش ازش نظر میخواست اونم اتفاقایی که توی روستا افتاده بود یا وقتی پیش همسایه هاش بود رو براش تعریف میکرد تا بنویسه . از زندگی ساده و پاکی مردم روستا ، از طبیعت و آب و هوای اونجا و روزهای خوشی که داشتن میگفت ولی الیوت میگفت اینا یه جور گزارشه و موضوع خوبی واسه کتاب نوشتن نیس . خلاصه زمستون میشه و از اونجایی که اونا خیلی تنگ دست بودن وسیله گرمایشی جز یه چراغ نفتی نداشتن روزگار خیلی سختی رو میگذرونن . تو یه شب سرد الیوت معنی غربت رو درک میکنه . میفهمه چقدر دلش برای روستاش تنگ شده . میفهمه که همیشه دل زنش رو شکونده و بخاطر همین ازش میخواد که ببخشدش . ماریا هم که چون ساده دل بود و کینه ای به دلش نداشت اصلا منظورش رو نمی فهمه .و خوشحال از اینکه الیوت چنین تصمیمی گرفته  دوباره شروع میکنه به حرف زدن از گذشته . و همینطور سرفه میکنه . ولی الیوت با وجود اینکه اشتباهشو فهمیده بود باز هم باهاش مخالفت میکنه . ماریا همینطور که سرفه میکرد سرش رو میذاره روی کتابای الیوت و ازش میخواد که ملافه ش رو بکشه روش . بعد اینکه حرفای الیوت تموم میشه ماریا رو صدا میزنه . ولی ماریا مرده  .

پایانش هم صدای ماریاست که داره نامه ای رو که برای خانواده ش نوشته میخونه .

 

 

 * اسم تله تئاتر " دو مرغابی در مه " بود که تیتراژ آخرش کامل نشون داده نشد تا بفهمم کارگردانش کیه .

** خب شما باید حتما ببینیدش چون خیلی نکات جالب و قابل توجهی توی گفته هاشون هس که خودتون باید بشنوین و در توانایی من نیس که بازگو کنم .

*** دل من دیر زمانی ست که می پندارد دوستی نیز گلی ست . مثل نیلوفر و ناز . شاخه ی ترد ظریفی دارد . بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد . جان این ساقه ی نازک را – دانسته – بیازارد .

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 13:23 توسط نازخاتون| |

 

وقتی کلاس دوم دبستان بودم مادرم برام چند تا کتاب داستان خریده بود تا خوندنم بهتر شه و با کلمه های جدید آشنا شم و از کودکی کتابخوان بشم و این حرفها . بعدش منو تو کلاسای کانون ثبت نام کرد تا از همون کودکی بچه فعال و هنرمند و اینحرفایی بشم . یادمه تو کلاس تئاتر کودکان و خوشنویسی و نقاشی و کلاس قرآن  اینا ثبت نامم کرده بود .همه ی کلاسا هم شلوغ  و مختلط بود و و معلما کمتر به بچه ها رسیدگی میکردن . من از بچگی دستخط افتضاحی داشتم . برا همینم معلم زیاد باهام کار نمیکرد . همه ش اعصابش از دستم خورد بود . تو کلاس قرآنم تقریبا از همه خنگتر بودم . قواعد و خوندنش خیلی سخت بود . از این کتابای کم حجم داشتیم که مثلا یه درسش سوره ی فلق بود که هر درسم یه قاعده جدید یاد میداد . این کتابا اسم خاصی داشت . الان یادم نیس . ولی راستش اصلا از این کلاس قران خوشم نمی اومد . معلمه خیلی خشک بود تازه از کلمه های عربی هم متنفر بودم . ولی نقاشیم خیلی خوب بود . معلمه همیشه نقششو با قواعد و قانون می کشید  و  میگفت مثلا باید 90 درجه دستتون رو کج کنید و خط حتما باید این شکلی خم باشه و این حرفا ولی من اصلا این چیزا حالیم نبود . یعنی اصلا نمی فهمیدم منظورش رو . همینطوری برای خودم می کشیدم بعد که معلم میومد نقاشیمو میدید خیلی ازم تعریفم میکرد . البته می فهمید که من از قاعده و قانونش رعایت نکردم . همه ش هم میگفت اگه چیزایی که میگم رو رعایت کنی خیلی قشنگتر میشه . خلاصه معلمه خیلی هوامو داشت و ازم تعریف میکرد . بعضی وقتا هم وقت نقاشی آزاد میداد و ما هرچی دوست داشتیم میکشیدیم . من عاشق این زنگ بودم . چون چیزی که خودم دوست داشتم با طرح و خلاقیت خودم میکشیدم . ولی از کلاس تئاتر خاطره بدی دارم که هنوزم وقتی یادش می افتم ناراحتم میکنه . یکی از اون کتابایی که مامانم خریده بود قصه یه پیرزنه بود که تو یه شب بارونی همه ی حیوونای اهلی از پرنده و چرنده و اینا میان در خونه شو میزنن تا خیس نشن و پیرزنه هم همه رو راه میده تو خونه ش ولی فرداش هیچ کدوم از حیونا دلشون نمیاد برن . اسمش یادم نیس . ولی خیلی دوستش داشتم . متنش شبیه شعر بود و تصویرای  قشنگی داشت . تو کلاس تئاتر همیشه باید یه داستان رو میخوندی و خلاصه میکردی و اونجا تو کلاس میخوندیش . بعد بهترین داستانو بازی میکردیم . ( واقعا یه بچه 8ساله چی از خلاصه نویسی سرش میشه ؟ ) ولی من یاد گرفتم . روزی که من خلاصه ی اون قصه ی پیرزنه رو تو کلاس خوندم همه خوششون اومده بود . برا همینم معلمه تصمیم گرفت که این داستانو برای اردوی شهریور ماه بازی کنیم . به من گفت که کتابو بیارم . منم بردم ولی نمی دونستم که آخرین باریه که تو دستامه و می بینمش . معلمه یه نماینده انتخاب کرد که از همه مون بزرگتر بود و تازه نقش پیرزنه رو هم گرفته بود . ولی به من که صاحب کتاب بودم نقش الاغه رو داد . اون روز ما رفتیم که نقشو اجرا کنیم . همه مون یه ماسک کاغذی از حیوونی که نقششو بازی میکردیم رو صورتمون داشتیم . وقتی که نوبت من شد در خونه پیرزن رو زدم و صدای الاغ رو در اوردم و گفتم بهم اجازه بده بیام تو خونه ش تا زیر بارون خیس نشم . دیالوگی که همه ی حیوونای دیگه می گفتنش . بعد که مثلا صبح شد همه ی حیوونا صداهای مخصوصشون رو درمی اوردن و می گفتن بذار پیشت باشیم . دیالوگ من : من که عرعر میکنم برات ، بارها رو حمل میکنم برات ، بذارم برم ؟؟ بعد همه زدن زیر خنده . وقتی که بازی تموم شد نوبت معرفیهامون بود . من هم با خجالت خودمو معرفی کردم . خیلی ناراحت و دل شکسته بودم . حس میکردم بهم ظلم شده . و واقعا هم شده بود . مامانم ازم پرسید خوب بود؟ منم گفتم عالی . بعدش رفتم کتاب رو از اون دختر نماینده مون بگیرم . ولی گفت که بهم داده . منم رفتم پیش معلمه که بگم نمایندهه کتابمو گم کرد . ولی اون هیچ کاری نکرد . و کتابمم رو دیگه ندیدم . کتابی که عاشقش بودم . کتابی که اولین هدیه ای بود که باهاش حس کردم منم تو این دنیا هستم و بهم اعتماد به نفس میداد وقتی تنهایی میخوندمش . ولی چه بی رحمانه و با بی توجهی یه آدم عوضی گم شد . گم شد . گم شد ... منم از اون به بعد توی هیچ تئاتری بازی نکردم و راستش بقیه ی کتابام هم برام بی ارزش شدن . چون از نظر خودم تنها اون کتاب ارزشمند بود .  

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:41 توسط نازخاتون| |

 

داشت نماز می خوند . من هم واسه این که بیکار نباشم  کتابی رو که روی میزش بود برداشتم و شروع کردم به خوندن . کتاب خاطرات یک مـُغ از پائولو کوئلیو بود . به یکی از صفحاتش که رسیدم یک تای بزرگ از گوشه زده بود . نمازش تمام شده بود و ازش پرسیدم چرا اینطوری تا زده . گفت بابات اومد تو اتاق هل شدم . و لبخند زد . گفت مثل اینکه حرفت روش تاثیر گذاشت . و دوباره لبخند زد . زیباتر از قبل . نمی دونم از کی خنده ی مادرم رو ندیده بودم ولی … با این لبخندش انگار کوهی از غمهام رو از دوشم برداشت .

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 18:18 توسط نازخاتون|


Design By : Night Skin