دوست عزیز،از من و امثال من که اینچنین حرفها و دغدغه های بیهوده ای دارند هیچ انتظاری نداشته باشید
تا حالا به این فک کردین که چه جایی رو تو طبیعت دوست دارین ؟ یعنی توش احساس آرامش و راحتی می کنین؟ مثلا دریا رو دوس دارین یا جنگل یا مثلا مثه من دشت رو. آه ، ای دشت ... *من میشوم ناتور دشت ، و تو را به دشت فرا می خوانم ، و نجاتت می دهم از هیاهو و رنج و بی حوصلگی و پریشانی زندگی .... ** اینروزها اصلا حسش نیست ، کلا تو هیچ زمینه ای حسش نیست . من بی انگیزه م . من گم شدم . من نیرو میخوام . کاش به جای نوشابه ی انرژی زا و مواد مخدر و اینا یه چیزی بود به ما حس و حال و انگیزه تزریق میکرد بعدش حالمون خوب میشد . این روزها ما حالمان کلا خوب است و دیگر در حالت دپرشن نیستیم و خیلی هم گلودرد داریم از بس جیغ می زنیم در مدرسه و خیلی هم خوش می گذرد در مدرسه منتهی درد فعلی مان بی انگیزگی ست . و این درد مختص من نیست . همه به این بیماری دچارند . از این نظر خیلی به نسل اول و دوم غبطه می خورم . *** دیروز تولد بهترین و قدیمی ترین دوستم بود . ولی من بهش زنگ نزدم تبریک بگم . **** ای خداااااااااااااااااااا چرا دوستای وبگولی من اینقددددددددددددددددددر بی وفااااااااان ؟ ***** وبگولی همین الان با حرکات دست ما روی کیبورد ساخته شد . ****** ما دستگاه ماهور را تمام کردیم . ولی چهار مضراب ذوالفنون خیلی سخت است . ما تصمیم گرفتیم این جلسه را پیش استاد نرویم . چون تمرین نکرده ایم . خیلی سختهههههههه . چون یه چند روزی نبودم بنابراین با اجازه خودم یه پست بلند بالا نوشتم .همین . اولین سوژه : نمیدونم چرا همیشه وقتی مدرسه میرم وقتی با دوستامم وقتی موقع
درس خوندن میشه من افسردگی میگیرم . دچار عدم داشتن اعتماد به نفس میشم . حس میکنم
تنهام هیچکی منو درک نمیکنه . فک میکنم چقد زندگی برام سخته و چقد بی هدف و انگیزه
ای ساعت شیش بلند میشم لباس میپوشم راهی این مدرسه کوفتی گــُه میشم . همیشه شبا
گریه میکنم ، همیشه صورتم مخصوصا پیشونی و چونه م جوش میزنه ، همیشه ذهنم مشغوله ،
همیشه بی خوابم ، همیشه ... متنفرم از ته دل من از اول مهر . عزیزم من نمیدونم چرا این دوران بلوغ این دوران بحران این دوران گــُه مزخرف تموم
نمیشه . من نمیفهمم این همه دردُ چرا مـَــــــــن باید بکشم . چرا من همیشه باید
بفهمم و زجر بکشم و بقیه خنگ باشن . عزیزم من نمیدونم چی
بــِـت بگم که بفهمی از چی صحبت میکنم . آخه هر چیزی که من ازش متنفرم بقیه عاشقشن
. هرچی که من خوشم میاد بقیه بدشون میاد . هرچی که واضحه و لازم به فکر نیس بقیه
بزرگش میکنن چون احمقن . همیشه من برعکس همه م یا بقیه برعکس من . همیشه هم بقیه
عین همه ن و منو یه آدم خنگ و مشنگ میدونن که فک میکنن من هیچی سرم نمیشه . آقا تو
بگو من باید چیکار کنم با این جماعت .(البته اینا همه درد من نیسِش) من عاشق تابستونم . چون افسرده نیسم و واسه چیزای بیخود چرت بغضم نمیگیره گریه
کنم . تو تابستونه که من خودمو میشناسم خود خودمم لازم نیس که آدمای کسل کننده رو تحمل
کنم . کارایی که دوس دارم ُ انجام میدم . خودم واسه کارام برنامه ریزی دارم . عزیزم
من تابستون میخوام . سوژه دوم : برگا همه ریختن ولی شاخه هس کم کم باید بارو بس باید برگردیم خونه
هامون ساک به دَس چیزی که مونده یه خاطره س الان بغلت کنم بینمون کاپشنه کاش بشه
برفا زودتر آب بشه چون من فکرم دم ِ ساحله باید نـُه ماه وایسم عین زن حامله .(این شعر به هردوتا سوژه مربوط میشه) پارسال تابستون من عاشق شدم . عشقمون مثه خودمون اولش نپخته و بی هدف و مسخره
بود ولی بازم با همه بچگیهامون عشقمون پاک بود و این حرفا . بعد من خیلی دیوونه ی
طرفم بودم . هردومون بودیم . خیلی خاطره های قشنگی باهم داشتیم که الان فکرشو
میکنم می بینم چقد خنده دارو مضحکه . این مقدمه رو میخوام بگم برسم به این چیزی که
تو کـَلـّمه . آقا تو همون ایام عاشقیت من یه ادکلنی خریده بودم به نام royale که یه بوی خاص و موندگاری
داشت . بوی تند سیگار و یه بوی تند خوشبوی دیگه میداد . بعد از قضا کاپشن من و
طرفم عین هم بود . از این بادی ها بود به رنگ مشکی . همیشه وقتی این کاپشنه رو
میپوشیدم بوی همین عطره رو میداد و یادش می افتادم . همیشه هم اتاقم از بس از این
عطره استفاده میکردم این بو رو میداد . میخوام بگم که اون روزای اوج عاشقیت و
مجنونی و این حرفا همیشه بوی ادکلن رویال میداد . بعد که زمستون تموم شد و عطره ته
کشید رابطه ی ما هم یه شکل دیگه شد . هردومون به اشتباهامون پی بردیم و به خدا در
عرض مثلا سه ماه از این رو به اون رو شدیم . یعنی پخته تر شدیم انگار . بعد یه
دفعه همه ی دیوونه بازیا کنار رفت و رابطه ما خیلی کلاسیک و به قول طرفم رسمی شد .
بعدشم دعوا و قهر و بینمون شکر آب شدن و نرفتن آبهامون در یک جوی و بالاخره از خر
شیطون پایین اومدن و سر عقل اومدن و بچه خوب و مامانی شدن و آشتی کردن و ادامه
دادن رابطه ی مستحکم و از این گه خوریا . بعد یه مدت طولانی امشب داداشم شیشه ی
اون ادکلنه رو از تو کمدم میاره بیرون و بوش میکنه و من همه ی خاطرات پارسال یادم
میاد . یه حالی شدم . حالی به حولی شدم . غرق شدم تو گذشته ها . یاد اون روزای با عطر رویال .انگار چندین ساله
. احساس خوبی بود . ما که هنوز عاشق و معشوقیم ولی انگار اون روزا صفاش بیشتر بود
. میدونی عزیزم آدم وقتی بزرگ میشه دیگه اون بچه بازی و اون کارایی که در شأن یه
آدم بزرگه رو نمیکنه . یعنی به خودش اجازه نمیده و جرأتشو نداره . نمیگم من آدم
بزرگم . ولی رابطه ی من با این آقاهه باعث شد خیلی عوض شم . خیلی ها . یعنی میتونم
قسم بخورم یه چیز دیگه شدم . دلیلشم همینه که دیگه نمیتونم بچگی کنم . خل بازی
دربیارم . واسه همینه که از فهمیدن بعضی چیزا درد میکشم . نمیگم من آدم باهوشیم .
ولی اگه منم جای اون دختره بودم حتما اون کار اشتباهو انجام میدادم . چون بی تجربه
بودم . دقیقا همینه . آدمی که دستش یه بار سوخت دیگه نمیره که بسوزونتش . نه فقط
تو قضیه عقشی عزیزم . تو همه کارا . یه کم دقت کن . *اول بگم که اون شعرا که شعر رپ بود
مال آهنگ زد_بازیه.قدیمیه ولی به یادموندنیه. **من نبودم چون همه ی زندگیم که این لپتاپ گل و بلبل و جیگرمه رفته بود دکتر
خوب شه ولی دکتره زد توش رید البته نه خیلی ها . ولی این دکترا هیچی بارشون نیس . الکی
منو از عخشم دور کردن نامردای بی وجدان . ***باز آمد بوی ماه مدرسه ، بوی دلتنگی های راه مدرسه البته در کنار وبنویسی و با اینترنت ور رفتن باید دختر خوب و منظم و درسخون هم
بود . خب نمیشه که دل آدما رو شکست عزیزم
.زود میام.باشه؟
من عاشق دشتای پهن و گنده م که دورشو کوه گرفته( نه کاملا محصور شده از کوه ) و اون ته تهش هم آسمون باشه و آسمون . دوست ندارم تو این آسمون خورشید باشه . یعنی باشه ولی فقط نورش باشه تا این دشت پهن و گنده رو روشن کنه . یه طرف این دشت یه مزرعه ی گندم باشه و یه باغ مرکبات و باغچه ی سبزیجات و درختای آزاد و چنار و بید مجنون بیرون این باغ و کنارش یه جوی روان با آب خنک و زلالش که پاتو بذاری توش و یه برگی که توی آب شناوره و سنگای رنگارنگی که کف جوی رو پوشوندن و صدای پای آب و صدای ساز سه تار و صدای پرنده هایی که سرخوش و راضی آواز میخونن . و پیرمردی که کنارت نشسته باشه و با لهجه ی محلی باهات حرف بزنه و درددل کنه و تو بهش لبخند بزنی و اونم شاد بشه و دلش آروم . این رویایی ترین شکل مورد علاقه م از طبیعته .
یه بار با خانواده م رفته بودیم یوش . خیلی از نور دورتره . جاده شم خیلی خلوت . ولی زیبا . اول جاده که شروع میشه فقط کوهه و کوه . کوه های بدون پوشش گیاهی . کوه های سنگی و صخره و دره . بعد درست وقتی که حوصله ت سر میره از اون پشت چندتا درخت آزاد و افرا کم کم پیداشون میشه و رودخونه و مزرعه و هرچند کیلومتر که میرفتی یه روستا بود با یه اسم عجیب . و تو اون موقع واقعا درک میکنی که نیما یوشیج این طبع شاعریشو از کجا آورده . ( به نظرم طبیعتش یه کمی به طبیعت کاشان اینقدر که سهراب ازش تو شعراش گفته شباهت داره ) . بعدش ما یه جایی نشستیم که اون بالا براتون تعریف کردم . درست همون شکل از طبیعت بود که من دوس دارم . تازه اون پیرمرده هم بود که به یه لهجه خیلی قشنگ وقتی براش ناهار بردم باهام حرف زد .روی چمنا کنار بساطش که جعبه های سیب درشت و سبز بود نشسته بود و اخماش تو هم بود . نه اینکه عصبانی باشه . از شدت نور بود . اون موقع که دستای زمخت و پینه بسته شو دیدم از ته دلم آرزو کردم که نور خورشید اینقدر زیاد نبود یا حداقل اون بیچاره عینک آفتابی کلاهی داشت .![]()
بعد خیلی خوب بود دیگه . سمت راست جاده یه نهر کوچولو بود و سمت چپش یه رودخونه ی عریض با سنگای بزرگ و خوشرنگ . سنگایی که روزی اسفندیار شاعر و عاشق با تفنگ شکاریش می نشست روی اونها و یه نفری ازش عکس میگرفت تا اون بذاره روی طاقچه خونه ش و بعد 40 سال من و تو بریم اونجا و توی خونه ی قدیمیش قدم بزنیم و افسوس بخوریم که چرا؟ ( برید تا بفهمید چرا میگم چرا ؟) بعد هم حسودیتون بشه که کاش من اینجا زندگی میکردم . تو این روستای خوش آب و هوا با طبیعتی زیبا و وصف نشدنی .![]()
( نه . شوخی کردم )

ما سخت دلگیریم
می رویم
تا شاید کسی ما را پیدا کرد
من
و
همه ی دیوانگی هایم
که هیچ کس
حتی تو
نتوانستی درکشان کنی
اینجا دیگر جایی برای من نیست
اینجا
این اتاق خالی از هیجان و عشق
این چهار دیواری بی روح سرد
این دل تنها و شکسته
و منی که همه عشقم را باختم
و بغضی که از ترس غرور همیشه در من پنهان است
و
یاد همه ی روزهایی که می شد مرا بشناسی
ولی
تو چیزی سرت نمی شود
گله را تمام می کنم
می روم
می روم
می روم
می روم تا همه آسوده باشید
می روم
تا شاید کسی مرا پیدا کرد
و برد
به جایی که
مردمش
می فهمند
مردمش
آزادند
و
دشتی ست بی انتها
و
مرا آنجا خواهی یافت
می روم به همان دشت
مانند هولدن کالفید
ناتور دشت می شوم
و مردم را
نجات می دهم
از تاریکی نادانی
از پرت شدن در دنیای وهم و خیال
می روم
به همان دشت
من ناتور دشتم
می روم
تا شاید کسی
روزی
مرا
در دشت
پیدا کرد
نادیا

| Design By : Night Skin |


