دوست عزیز،از من و امثال من که اینچنین حرفها و دغدغه های بیهوده ای دارند هیچ انتظاری نداشته باشید
کنار خیابان جلوی یک داروخانه ایستاده بودند . زن چادری بود
و چهره ی خشنی داشت . بچه اش دربقلش بود . ناگهان داد زد : درش بیار ببینم چقد
دیگه مونده ؟ من کنجکاو می شوم . نگاهشان می کنم . مرد فورآ دسته ای از 5هزاری از
جیب کاپشنش بیرون می آورد و می شمرد . کاملا واضح بود که ترسیده و هول شده .
لبخندی از ترس زده بود ... بعد دیگه من چیزی ندیدم . نمی دونم زن خشن و بی شرف و
بی وجدان و بی شعور و نمک نشناس سر شوهر بدبختش چی آورد . دیگه کم مونده بود یه
کشیده ی آب نکشیده هم نثارش کنه . *** دخترک گاهی شاد می شود. از چیزهای کوچکی که شاید برای بقیه
چندان ارزشی ندارد ولی برای او یک دنیا امید و شادی ست . وقتی شاد میشود میخواهد
آواز بخواند. یک آهنگ شاد که چند نفر با هم یکصدا فریاد میزنند و می خوانند. او هم
با آنها همراه میشود . بلند می خواند و می چرخد و می پرد و ادا و اطوار در می آورد
. او اینجوری شاد است . با خل بازی در آوُردن . بعد آهنگ تمام می شود و او هورای
بلندی میکشد . مثلا شاد است . بعد آرام به خودش می آید . دیگر اثری از آن خنده و
خل بازی ها نیست . این اوست . خودش . ا و . چرا گاهی گم میشود ؟ چرا گاهی تظاهر
میکند ؟ چرا خیلات واهی میزند به سرش ؟ چرا گاهی ناگهان پرت میشود ؟ ... آرام باش دختر . آدم های بی ثبات هرگز به موفقیت نمی رسند .
سعی کن از چیزهای بزرگ خوشحال شوی . به فکر آینده ات باش ؛ اینجوری که به تو شوهر
نمی دهند !!! دخترک ادعایی ندارد . ولی ایمان دارد . حرفش را می زند ولی
اهمیت نمی دهند و اتفاقا درست مانند حرفی که گفته بود اتفاق می افتد . دخترک خودش
را دست کم می گیرد . از بقیه بالاتر نیست . از بقیه کمتر هم نیست . ولی اعتماد به
نفس ندارد . یک چیزی مانعش می شود . نمی داند چیست . ولی هیچ وقت خودش را به
دیگران نشان نداده تا دخترک را بفهمند . دخترک پنهان می شود . می رود در آن چهار
دیواری کوچک آبی خودش را از چشمان آدم های سرد و بی روح حفظ می کند . فکر می کند
این آدم ها چه هدفی دارند ؟ واقعا چه هدفی؟ دخترک می خواهد برود سفر . می خواهد
برود به دشت . همان جا کنار پیرمرد سیب فروش که آفتاب چشمانش را اذیت می کرد . می
خواهد با خودش یک عینک آفتابی و کلاه کاپ و آب معدنی خنک و تگری برای پیرمرد ببرد
و باهم منتظر بشینند تا اگر کسی از آنجا گذر کرد به او سیب بفروشند . سه تارش را
هم با خودش می برد و برای پیرمرد آهنگ های محلی می خواند .دخترک می خواهد از همه ی
قید و بند های زندگی اش رها شود . می خواهد کسی را ملاقات کند . می خواهد همه چیزش
را اینجا جا بگذارد و سفر کند . سفر . چیزی که هیچ وقت تکرار در آن نیست ، هیجان
هست ، تجربه هست ، حس هست ، و رهایی . دخترک تصمیمش را گرفته . هدفش سفر است .
مقصد معلوم نیست . هرجای این کره ی خاکی . باید در انتظار یک هم سفر هم باشد .
دخترک خیلی وقت ندارد . باید مقدمات سفرش را از الان آماده کند . دخترک شاد است .
یک شادی همیشگی همراهش است . دخترک این دفعه تظاهر نمی کند . خیالاتش واهی نیست
چون راهش را پیدا کرده . همان آهنگ را پلی می کند . بلند می خواند و فریاد می زند و
همان کارها را انجام می دهد . دخترک دیگر رهاست . *بله دوستان ، این منم . میکروپولوی جوان(ورژن جدید
مارکوپولو) که آرزوهای دور و درازی دارد و خیلی دلش دوست دارد برود د َدَ . **اصلا این پست رو من می خواستم درمورد جناب آقای مک مورفی
صحبت کنم که خیلی دوستش دارم و باهاش همذات پنداری میکنم و خودمم قوانین مورفی تو
زندگیم دارم و اینا . ولی ازاینجا سر در آوردم. ***اگه بیکارید و مثه من تعطیلات همیشه خونه اید و سرگرمیتونم
فقط TVتماشا کردنه ،فقط شبکه ی چهار رو نگاه کنید . در غیر این
صورت نصف عمرتون بر فناست . ****باز آمد بوی ماه امتحان ، بـووووووووی بی اینترنتی و بی
خوابی و بی چتی و بی کتابی و بی دانلودی و بی هیچ چیز خوب. *****شب یلدای قشنگ و به یادموندنی داشته باشیییییییییییید.
******نمک در نمکدان شوری ندارد ، دل من طاقت دوری ندارد
... گل سرخ و سفید و
اغغوانی (ارغوانی ) فراموشم نکن تا می توانیییییییییییییییییی. باشه؟ هر روز صبح که میرم
مدرسه برگای خشک و نارنجی و قهوه ای چنارای توی پارک همه جای پارک و پیاده روها رو
پوشونده. همــــــــه جا برگای خشک ریخته و باد این برگا رو این طرف اون طرف می
بره.کفشمو روی این برگا میکشم تا صدای خش خش بدن.خیلی این صدارو دوست دارم.این
رفتگر پارک همیشه که برمیگردم برگا رو یه جا روی هم جمع میکنه.آدم دلش میخواد بپره
روی این برگا و با دستاش برگا رو به هوا بلند کنه.توی این پارک کنارخونه مون پر از
درختای چناره.درختای گنــــــــده و بلــــــــــــــند با تنه های قطور و پر از
شاخ و برگ.این روزا وقتی چنارارو می بینم یاد بهار و تابستونشون می افتم که چقد
سرسبز و شاد بودن.ولی هر روز برگاشون بیشتر میریزه و عریانتر میشن.انگار دلتنگ و
غمگینن.همیشه که از کنارشون رد میشم یه حسی پیدا میکنم. حس اعتماد و ، چجوری بگم ،
انگار بهم انرژی و روحیه میدن. تو دلم احساس آرامش میکنم . احساس خاطر جمعی . دقیقـــــــــا.
نمیدونم دیگه چجوری بگم . احساس خاطر جمعی یعنی خیالت از همه چیز راحته. من خیلی
این درختا رو دوست دارم. اصلا از جنگل و اینجور طبیعتایی که یه عالمه درخت داشته
باشه خوشم نمیاد. ولی این انجمن درختان چنار توی پارکو خیلی دوست دارم. چند روز
پیش دیدم یه مآمور شهرداری داره شاخه های درختای کاج توی پیاده رو رو میبره.رفتم
جلو و ازش پرسیدم چرا درختارو میبری.بعد یه آقاهه که کنارش بود گفت نور چراغ برق
نمیرسه.راستم میگفت. شبا این طرف خیلی تاریکه.ولی بهش گفتم آخه اینا گناه دارن.اصلا
همه ی قشنگی این منطقه به درختاشه.بعد دوباره همون حرفو زد.من به درختا نگاه کردم
که عین سر کچلا شده.خیلی ناراحت شدم.آخه سر یه چنار رو هم کچل کرده بودن.آه … خیلی دلم میخواد برم
نمایشگاه عکس رضا کیانیان رو ببینم.اونم موضوع عکساش درخته.درختای اکالیپتوس.اونام
خیلی قشنگن.امروز توی روزنامه اعتماد نوشته بود رضا کیانیان خیلی به چوب و درختا
علاقه منده .هه عین من. این چند روز من دوتا
تله تئاتر دیدم.اولی پسران طلایی بود.بازیگرای اصلیشم محمد هاشمی و احمد آقالوی
خدابیامرز بود.محشر بود.مخصوصا آخرش وقتی که دیگه باور میکنن که پیرو فرسوده شدن و
توانایی بازی ندارن بعد به یاد قدیما باهم میرقصن.خیلی قشنگ بود.کاش اینجور دوستی
ها این روزا ممکن بود. دومیشم مادر.قدیمی
بود ولی رو من خیلی تاثیر گذاشت.جمیله شیخی خدابیامرز بازی میکرد توش. صدا و سیما صبر
میکنه بازیگرا و خواننده ها و اینا بمیرن بعد فیلما و تئاترا و آهنگاشون رو
میذاره.آخه چه کاریه.اگه شما دوست داشتین ، بیکار بودین و اینا چهارشنبه ها شبکه ی
چهار ساعت نه بشینین تله تئاتر نگا کنین.برنامه هفته ی بعد ملکه های فرانسه . استاد عزیزم از
تدریس استعفا داد و بدون خداحافظی و ناگهانی رفت. نمیدونم اسمشو استاد بذارم ،
معلم و دبیر و اینا که همه یه معنی رو میده ، نمی دونم . بیشتر از همه یه دوست
بود. دوستی که خیلی چیزا بهم یاد داد. این اواخر بچه ها
حتی من خیلی اذیتش کردیم. ولی بیچاره هیچی نمی گفت و بازم دوستمون داشت. ولی حالا
که رفته همه ی ما دپرسیم . اونجا دیگه بدون اون به قول بچه ها صفا
نداره.حالا جاش یه آدم تو ذوق ِ بد قیافه ی خشک گذاشتن. چرا ماها وقتی یه چیز با
ارزشو داریم قدرشو نمی دونیم؟ من هرچی تو زندگیم داشتم بعد اینکه از دست دادمش
قدرشو دونستم. همیشه بهش بی توجهم و درست وقتی که دارم یواش یواش می فهمم به به
عجب آدمیه یا چه چیز به درد بخوریه یه بلایی سرش میاد. این قانون زندگی منه.کاش
بتونم تغییرش بدم. حرف از تغییر زدم؛
من این روزا خیلی عوض شدم.یعنی جوری که خودمم حس میکنم.خنده داره؟ آره ولی اینقدر
زیاد و ناجور؟ حس می کنم اون آدم قبلی نیستم. این وضعو دوست ندارم.تغییر خوبه.
وقتی درکت بیشتر میشه آدم تر میشی شخصیتت ثبات بیشتری میگیره ولی این تغییری که من
ازش میگم یه معنی دیگه میده.دیوونه شدم . وقتی پستهای قبلیمو میخونم بیشتر احساسش
میکنم.شمام حس می کنین؟عادیه ؟ *خیلی شد.بقیه ش پست
بعدی **وااااااااای نمی
دونین ما چه دبیر هندسه ای داریم... ***اگه به خاطر
یافتن استقلال و دست در جیب خود بودن و پول در آوردن و سر را جلوی دوست و آشنا
بالا نگه داشتن و عقب نماندن از دیگران و توقعات دیگران و هزار جور بهانه ی چرت و
مزخرف دیگه نبود اصلا درس نمی خوندم.ای کاش اینقدر جرات و جربزه را داشتم تا به
دیگران ثابت می کردم آدم با درس خوندن فقط موفق نمیشه.من روحم بیشتر تو مایه های
هنر و اینجور چیزاس . درسمم خیلی خوبه ولی اگه به من بود درس و مدرسه رو ول
میکردم.ولی یه جاهایی با خودم میگم که اگه همینقدم نخونم که چهار سال دیگه کم
میارم .پس نتیجه میگیریم که چیکار میشه کرد.این سیر طبیعی و از پیش تعیین شده و
مکتوب را باید پشت سر گذاشت. ****آخر هفته ها را
عشق است.کتاب و روزنامه و مجله و فیلم و آهنگ و خواب و وبلاگ و چت و سه تار و آرامش .اینقد آروم و شادم که دلم میخواد با صدای بلـــــــــــــــند آواز بخونم.

| Design By : Night Skin |


