تبليغاتX
دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش


دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش

دوست عزیز،از من و امثال من که اینچنین حرفها و دغدغه های بیهوده ای دارند هیچ انتظاری نداشته باشید

واقعا از بعضی چیزا متعجبم ...

الان قیافه ی من مثه این بالاییه.

فقط یه ذره تعجبم بیشتره و یه علامت گنــــــــده تعجب بالای سرمه و فکر کنم یه ذره شاخ هم دارم در میارم.

خیلی دلم میخواد به بعضیا بگم واقعا خاک بر سرن.

این یه واقعیته .

آدمهای خاک بر سر تا حالا دیدین؟

من که خیلی دیدم.

یواش یواش حس میکنم دیگه دارم مثه اونا میشم . اِوااااااااااه خدا نکنه.زبونم لال.


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:52 توسط نازخاتون| |

دوست داشتم یه دوچرخه ای بود و یه کوله ای .

یه کوله ای که پر از چیزای خوبی که دوست داشتم بود.

چیزایی که همه ی لحظه هامو باهاشونم.تمام زندگیمو می سازن.

ام.پی.فورم، لپ تاپم، دوربینم، کتابای جی.دی سالینجر، کافه پیانو، اسپری آکات سورمه ایم، شیشه ی خالی آب جوم، عکس دوتایی جوونی های مامان و بابام، کارت پستالام، همه ی پوسترهای چسبیده به میزتحریرم، عروسک گاوم که توی اولین سفر به مشهد همراه دوستام خریدم، همه ی چلچراغ هایی که تو این دو سه سال نگه شون داشتم، لباسای گوگولیم، فیلمای مورد علاقه م، تقویمی که هرماهش یه بازیگر معروفه، و هرچیــــــــــــــــــزی که خاطره ی خوبی باهاش دارم.

.دلم میخواد همه ی خاطره های خوبمو توش جا بدم.

هرچی اتفاق بد و تجربه ی تلخ و خاطره ی دلخراش دارم رو اینجا جا بذارم.

راستش، آدما ارزشی برام ندارن جز تقریبا یکی شون که اونم معلوم نیس ...

یه دوچرخه ی خوب و با کیفیتی باشه تا منو تا خیلی جاها ببره.

ژاکتم رو می پوشم و شال گردنمو  میندازم دور گردنم.

یه عینکی هم میذارم تا با سرعت که رکاب میزنم و باد میخوره تو صورتم از چشمام اشک نریزه.

ای وای، داشت یادم میرفت.

سه تارم.

دفتر نـُتم رو میذارم توی کیفش و کـَجـَکی میندازم رو دوشم تا صفت باشه؛از بس که سبکه و اینا.

بعد میرم دنبال آقاهه.

آقاهه پای اینجور کاراس؛ولی زیادی محتاطه.

اگه دوست نداشت بیاد،خب خودم تههههنایی میرم.

ولی نامرده منو تهنا بذاره.

بعد من اون موقع مثلا چقد احساس رهایی می کنم.

راه میفتم توی جاده ها و تا آخر دنیا رکاب میزنم.

دوچرخه سواری چه کیفی میده!

خیلی دوست دارم.

دلم میخواد فقط از اینجا برم.برم تا یه چیزای نه چندان خوبی رو فراموش کنم.برم تا یه چیزیو پیدا کنم.

یه چیزی تو وجودم که فهمیدم نباید از دوستم یا عشقم توقع داشته باشم که اونو کشف کنه.

باید خودم کشفش کنم.بیابمش.

سفر اونم با دوچرخه خیلی چیزا به آدم یاد میده.

کاش دوچرخه ای بود و کوله ای.

تا میرفتم و دور می شدم.

دارم راست میگم.

جدا که خیلی دلم میخواست یه سفر با دوچرخه داشتم.

بعضی وقتها هرچقدر هم آدم حالش خوب باشه و زندگی به کامش ، بازم از یه چیزایی میبـُره.

بعضی وقتها شادی ، ولی حس میکنی یه جای کار تو زندگیت می لنگه ، کـَـمه ، مشکل داره ، یا تو اونو فراموش کردی.

بعضی وقتها به تنگ میای ، دلت واسه یه چیزی یا یه کسی تنگ میشه، حس میکنی گمش کردی و باید بری پیداش کنی.

بعضی وقتها باید مال خودت باشی. این همه مدت برای بعضی چیزا مثل عشق و کار و دوستی و این حرفها زندگی می کردی، حالا باید به خودت مرخصی بدی و یه کمی هم برای خودت باشی. باید بــِری، فقط بــِری.

بری تا تنها باشی، فکر کنی تجربه کنی سختی بکشی با کسی حرف نزنی خلاصه خودت باشی و خودت و یه دوچرخه با یه کوله ای که همه زندگیت توشه.

بعدش پس از مدتی وقتی یه جا نشسته بودی و تو فکر بودی که عجب سفری بود و بدون اینکه حواست باشه یه نفس عمیق بکشی و بلند بگی آخــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــش ، حالم جا اومد ، اون وقت بساطتو جمع می کنی و میری دیار خودت . میری توو همون روزمرگی.

 

*میرم از شهر تو با یه کوله بار خاطره ، دل من مونده پیشت گرچه پاهام مسافره

میگذره همراه جاده یاد تو از توو خیالم ، توی راه دریغ از ابری که بباره واسه حالم

توی هر گوشه ی این شهر  دارم از عشق تو یادی ، می سوزونه منو یاد دلی که به من ندادی

راه میوفتم بی هدف مقصد راهو نمی دونم ، کاش میشد آروم بگیرم ولی هنوزم نمیتونم

عین قاصدک تو جاده که بشه همسفر من ، من یه قصه ام که جدایی شده فصل آخر من

میرم و گم میشم آخر توو غروب دشت غربت ، نمیتونم که بمونم توی شهر بی محبت

یه آهنگ از سیاوش قمیشیه، گرفتین؟


نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:55 توسط نازخاتون| |


این روزها همه امیدم به توهه . یه جورایی تو زندگیم وجودت ثابت شده . می دونم هستی و می بینی و می دونی و می شنوی و حسابی مراقبی و از حس و حال دلم باخبری. ولی حیف ، دیر فهمیدم .میدونم اینقد بزرگی که خواسته ی منو رد نمی کنی و با اینکه دختر خوبی نبودم ، می پذیری و اجابت می کنی .

این روزا ... می دونید ... یه حال و هوای دیگه داره . وقتی میری تو خیابونا ، یه عالمه بوی گلاب و بوی اسپند و بوی خاک خیس خورده و بوی یه عطر خاصی میاد ؛ صدای تبل و سنج و فلوت و زنجیر و صدای تمرین بچه ها با اینا و صدای مداحی و سینه زنی و ... این روزا ، یه چیز خاصی داره . نه؟ جـِدنا . تا حالا به این روزایی که الان توش هستیم قشنگ فکر کردین؟ دیدین چه حسی داره ؟ اغراق نمی کنم . ولی اگه عمیق ( به قول ماها ) تو کفِـش برین ، جدآ که یه حس و حال عرفانی داره . از نظر من ، تمام آدما ، تمام موجودات ، کهکشانا ، اصلا همه ی کائنات این روزا غمگین و دلگیرن و به نوبه ی خودشون دارن عذاداری می کنن . جدی میگم . خنده نداره که . چرا مسخره می کنید ؟ فقط کافیه عمیق شین . دوباره به نظر من ، این ماه محرم و صفر ، اصلا وجودش الزامی بود . چون که تو این ماهه که آدما به خودشون میان . از ماه رمضان بگذریم که واقعا بغضیا فقط اسم مسلمونی رو یدک می کشن و تو این ماه نه فقط از گناهاشون کم می کنن ، بلکه کارایی می کنن که اصلا در شأن یه مسلمون نیس ، از اینا هم بگذریم ، وقتی این ماه میاد ، تو عذاداری و چه می دونم ، پای صحبت عالم ها و تو این حال و هوا ، آدم یه لحظه به خودش برمیگرده . یه خورده فکر میکنه به خودش ، کاراش ، زندگیش . جدآ اینه انگیزه امام حسین که قیام کرد . که هرگز فراموش نمیشه و با درسی که بهمون داد همیشه به یادشیم . جدآ ماها چقدر وظیفه ی مسلمونیمونو انجام دادیم؟ داریم انجام می دیم؟ انجام خواهیم داد؟ باز هم به نظر من ، فقط با لباس مشکی پوشیدن و ریشم و پشم گذاشتن و شرکت توی دسته ها و نذری دادن و این کارای تظاهری نیس که ثابت کنیم ماهم در غمش شریکیم و این حرفا . آدم واقعا گریه ش میگیره وقتی می فهمه چی بر سر امام حسین و یاراش اومد . ولی از یه طرف باید شاد باشه که چنین امامی داره ، که با مرگش درس خوب بودن ، آزاده بودن ، انسان بودن رو یاد داد . خوب شدن و خوب بودن و خوب موندن سخته . ولی همین سعی کردن برای انسان بودنه که آدمو به خوشبختی می رسونه و رستگار میشه . حتی اگه دینش اسلام نباشه .

 

*عجب نطقی نوشتما . بچه ها ، اینا فقط حرف نیس . همه ی اینا تجربیات منه که برام ثابت شد و من بهش کاملا و قلبا و عملا ایمان دارم . شاید شما هم به این نتیجه رسیده باشین ،

**تازه ! کشف دیگه ای هم کردم. من غمگین بودم ، عصبانی بودم ، دیگه امیدی نداشتم به زندگی . ولی فهمیدم این ماییم که با فکر کردن و انرژی مثبت یا منفی ساتع کردن از خودمونیم که حالت های مختلف روانی و روحی رو ایجاد می کنیم . پست بعدی درمورد مورفی و قوانینش میگم . دیگه کم کم دارم ایمانم بهش رو ازدست میدم .

یه کشف دیگه م اینه که کشف کردم من ذاتآ مثه اینکه روان شناس به دنیا اومدم . چون هرکی حالش بده میاد پیش من ، هرکی به کمک احتیاج داره میاد پیش من ، هرکی دلداری میخواد میاد پیش من ، تازه راهکارهایی که بهشون میدم هم عملی میشن . بزنم به چوب ، چشم نخورم .

کشف بعدی من که دارم روش فکر میکنم اینه که بفهمم جدآ معنی و مفهوم دوستی چیه ؟ دوست صمیمی کیه؟ اصلا هدف ما از داشتن دوست چیه ؟  اصلا قضیه چیه ؟

فکر کنم خیلی به فکر کردن و زور زدن و اینا نیاز داره ، شاید حالا حالاها به نتیجه نرسم . از شما خواهش مندم که این کشّـاف جوان رو راهنمایی کنید .

*** یه کتاب جدید خوندم و تمومش کردم به نام " کافه پیانو " که برخلاف عقیده نویسنده ش که میگه اصلا شاهکار نیس معتقدم که اتفاقا خیلی هم شاهکاره از نظر من. چون درعین حال که یه کتاب معمولی و خیلی ساده س ، یه چیزایی داره که بهتره برید از کتاب فروشی بخواهید که کتاب " کافه پیانو " نوشته ی فرهاد جعفری از نشر چشمه رو بهتون بده و شمام همیشه به یاد من می افتید که چه کتاب توپی بهتون معرفی کردم .

کتاب درمورد مردی هست که برخلاف میل باطنیش که این هم خواست زنش بوده ، از زنی که خیلی دوسش داشته جدا میشه و یه دختر بازیگوش و دلبری هم داره و  یه کافه ای زده و توی این کافه یه عالمه اتفاقای جالب براش می افته .

همه ی جاهای کتاب قشنگه ولی اینجاییش رو که من به فکر کشف جدیدم افتادم رو براتون می نویسم و فکر هم نکنید که همه ی کتاب درمورد همینه ، نه ، هر فصل این کتاب یه جورایی داستان تازه ایه که توش اتفاقهایی می افته که ادامه ی اتفاقای قبلی می باشد . دیگه خودتون برید دنبالش :

 

" همایون از آن دوست هایی ست که توی زندگی بعید است یکی دوتا بیشتر ازشان پیدا کنید. کسی که حاضر باشد جانش را پای تان بدهد و شما هم حاضر باشید بهش کمک کنید تا این کار را بکند. یا شما بخواهید برایش بمیرید و او حاضر باشد ترتیبی بدهد که راحت تر بمیرید. دوستی که، آنقدر به تان نزدیک است که ممکن است یک وقت بنشیند و همین جوری که دارد بدبیاری هایش را برای تان تعریف می کند ، گریه کند و باکش نباشد که سن و سالی ازش گذشته و یا اسیر آن چیزی نباشد که از بچگی یاد همه مان داده اند. این که مرد که گریه نمی کند !"

واقعا که ! همایون واقعا مرد است و خیلی شده که من پیشش گریه کرده ام. یا او نشسته و پیشم گریه کرده. یعنی نشده که ما بعد از مدت ها ننشینیم پیش هم و یک کداممان به بهانه ای نزنیم زیر گریه. حالا من برای او ، او برای من یا هر کداممان برای خودمان.یا برای مادرهایمان.یا اصلا همین طور بی خودی و فقط برای اینکه کاری کرده باشیم."

کافه پیانو ، صفحه ی 95

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 17:33 توسط نازخاتون| |

می خوام یه حس بد و زجردهنده رو توصیف کنم؛

وقتی یه نفر جیغ میزنه (مخصوصا اگه زن یا دختر باشه) بعد طرف دعواشم یه مرد باشه که تحمل اینو نداره بعد شما هم از دست جیغ زنه عصبانی میشین و یهو کنترل خودتو از دست میدی و توام شروع میکنی به جیغ زدن . دستات میلرزه ، عصبی هستی ، با تمام وجودت جیغ و فریاد میزنی ، بعد از بس که این حالت بده که میشینی به گریه و زاری . 

داد نزن ، خواهش می کنم سرم داد نزن ...

دیگه خسته شدم از این زندگی نکبتی و پر از دعوا و جیغ و داد و قهر و گه و گندبازی های دیگه ...

Oh , Don't Cry For Me , Margaritha

Oh Dear , All Sweet Things Will Come Back Soon

Don't Worry , I Won't Change My Life For Nothing

I know , God Is Near Me

Near Me

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 19:41 توسط نازخاتون| |


Design By : Night Skin