تبليغاتX
دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش


دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش

دوست عزیز،از من و امثال من که اینچنین حرفها و دغدغه های بیهوده ای دارند هیچ انتظاری نداشته باشید

میخوام بنویسم ذهنم پره از حرف ، دلم پره از بغض ، جسمم روحم روانم خسته س. تا کی این خوشی های گذرا تا کی این معلق بودن تا کی این تنهایی تا کی این شرایط نکبت و گه تا کی ... چرا مردم اینقدر سرشون به کار خودشون گرم شده چرا کسی دیگه دلش برای هم جنس خودش نمیسوزه چرا گوشی نیست تا فقط بشنوه چرا کسی نیست حرف درست حسابی بزنه. داریم کجا میریم چرا داریم نزول می کنیم چرا چشمها بسته س چرا اینقدر دچار کثافت روح و جسم شدیم چرا کسی برای دیگری ارزش قائل نیست چرا وقتی با بقیه حرف میزنم میگن بچه ای نوجوونی همه ی حرفا رو میذارن رو حساب بچگی. همون حرفو همین نوجوون با ادبیات خاص خودش میگه ولی قبولش نمی کنن اونوقت یه آدم سی چهل ساله حتی اگه غلط بگه چشم بسته اطاعت می کنن چه تون شده یه بار شده چشتو قشنگ باز کنی ببینی دور و برت چی میگذره .پسر هیفده ساله میره یه پارتی قرص روانگردان کوفت و زهرمار میخوره دست خودش نیس که بیچاره اونقد بدبخته اونقد سرکوفت خورده اینا براش مهم نیست بعد میبرنش بیمارستان یه چندساعتی روش کار میکنن ولی نخیر کار از کار گذشته پسر هیفده ساله ، پسری که مطمئنا همون دغدغه هایی رو داره که من دارم همون هدف هایی رو داره که من دارم همون نیازهایی تو وجودش هس که تو وجود من هست می افته میمره .چرا همه ی چشما بسته س چرا این همه میگن ماهاییم که باید آینده رو بسازیم پس چرا کسی به اینچیزا توجه نمیکنه. چرا یه دختر هم سن من باید تجربه ی مادر شدن رو داشته باشه چرا باید تو همون بحران بلوغش یه بچه رو بزرگ کنه چرا باید یه کوله بار از غم و سختی و  تنهایی رو دوشش باشه درحالی که باید بره مدرسه درس بخونه از نظر تحصیلی رشد کنه بتونه مستقل باشه باید شیطونی کنه باید بخنده باید آروم آروم دشواری های زندگی رو درک کنه بچشه عاشق بشه همه ی مراحلی که یه آدم معمولی میگذرونه رو طی کنه.

 چرا اینقد مردم ما با این همه ادعا اینقد ذهنشون بسته س اینقد کوته فکرن این همه نفع پرست و خودخواهن چرا اینقد ماها مشکل داریم. چرا وقتی توو خیابون راه میرم از پسر 13 ساله گرفته تا مرد 40 ساله بهم اونجوری نگاه میکنه و اگه پیش بیاد یه چیزی هم بهم میگه اگه دیگه موقعیت خوبی باشه یه تنه ی محکمم بهم میزنه. چرا وقتی هوا تاریک شد باید با ترس و لرز برم خونه چرا وقتی صدای یه مردی پسری صدایی کلا از پشت سرم صدای بوقی از یه ماشین میاد باید اینقد بدوم تا یه وقت خدایی نکرده یه بلایی سرم نیاد.

پس کجاست غیرت.کجایند مردان غیور، کجایند مردان نیک، مردانی که تکیه گاهن، مردانی که بزرگوارند. کجاست اعتماد امنیت آرامش. کجاست نگاهی که به تو دلگرمی بدهد دستی که گرمایش را به تو هم ببخشد کجاست دلی که غم هایش شادی هایش را باتو تقسیم کند. کجاست دوستی که درکت کند. کجایند آن همه شهیدی که عاشقانه جان دادند تا من شبها با همه ی دردی که دارم سرم رو بذارم رو بالش و مطمئن باشم که فردا حداقل سقفی بالای سرم هست. کجایند آنهمه مردمی که با غیرت با عشق با مشتهای گره کرده با وحدت انقلاب کردند تا من و تو حس نکنیم بیگانه ای این اطراف دارد یکجاهایی دخالت میکند آه ... کجایند این مردمان .

 تا کی باید سر کلاس که حاضر میشیم دقیقه ها را با خمیازه های پی در پی و طولانی پشت سر بگذاریم تا کی باید اجباری حرفهای دبیر و استاد را گوش بدهیم تا کی به شوخی های بی مزه ی اینان بخنیدم تا کی از بس روی صندلی های خشک و بی حس مدرسه بشینیم و همه ی تنمان درد بگیرد و کوفته شود. تا کی زیر چشمهایمان گود افتاده و کبود باشد تا کی شادی هایمان ظاهری باشد. تا کی تردید تا کی بدون آینده و پشتوانه ای مطمئن تا کی حس نیاز تا کی بزرگترین سرگرمی ما اینترنت و کامپیوتر باشد. تا کی ذهنمان پر از آهنگ های بی معنی و بی حس باشد تا کی بزرگترین دغدغه مان مد جدید کفش و لباس و مو باشد تا کی بزرگترین تفریحمان چت کردن و عضو شدن در کلوبهای مختلف و  اس ام اس بازی و بلوتوث دادن و دنبال مدل های جدید گوشی کردن باشد. تا کی از دیدن و نشستن و همصحبتی با یک جنس مخالف حس کنیم او نیمه ی گمشده ی ماست و خلاصه جوگیر میشویم و سرانجامش یک شکست عشقی بزرگ است. ولی دریغ و صد دریغ که هیچ وقت به خودتان زحمت ندادید اینها را حل کنید نه با تنبیه و فریاد و زیر فشار قراردادن. ...

خسته ایم ، یه گوشه افتاده ایم بدون هیچ دلخوشی همیشه با حسی از تردید و ترس و بغضی فروخورده و پنهان . بعله میگویید جوانیم باید پر از انرژی باشیم باید پر از آرمان و هدف و انگیزه باشیم باید شاد باشیم ولی نه دوست خوبم هموطنم همدردم همزبانم همجنسم .... اینطور نیست . شما نسل سوخته نیستید نسل ماست که زیر سایه ی شما درحال سوختن است درحال نابود شدن و انقراض و گم شدن است ... این حرف آخر منه ... چشمها را باید بست جور دیگر با یک چشم سوم دیگر باید دید درک کرد و فهمید ... امیدوارم هرکی اینو خوند خیلی راحت یه پوزخند نزنه و به سادگی از کنارش نگذره ... الهی آمین ...

یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم، وسط یه راه روشن یا هنوزم توی غاریم

یکی باید بگه آخر چرا رنگ ما پریده، چرا با این همه عینک هیچکسی مارو ندیده

 

اوه مارگاریتای عزیزم ، درونم غوغایی ست.غوغایی بی انتها. آشوبی ست که نمیدانم چرا پایانی ندارد. مارگاریتا، این روزها خودم نیستم. انسانی که در برابرت می بینی واقعی نیست؛ کالبدی ست بی روح و جان که کائنات بر همه ی احساس و اعمالش تسلط دارند. این من نیستم؛ از درونم جدا شده ام و گوشه ای در دشتی دور افتاده ام. دشتی بی انتها، پر از ... نمیگویم چه چیزهایی، میدانم که میدانی ... مارگاریتا، روزهایی را به یاد می آورم که تک تک لحظاتش برایم عزیز و ارزشمند بود؛ لحظه هایی که احساس خوش شادی و عاشقی را در همه ی وجودم حس می کردم. ولی امروز قلبم تاریک شده،پر از خشم و کینه و درد...آه مارگاریتا، تا کی به گذشته بنگرم و حسرت بخورم؟ تا کی شِـکوه کنم؟ مارگاریتا، مارگاریتا،مارگاریتای عزیزم... تنها تویی که میتوانی روح خسته ی مرا دوباره به جسمم برگردانی.کاش اینجا بودی...

** چیکار کنم؟ حال و روز روحم ناخوشه و بسیار اَنی.خوب میشم.بی شوخی.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:19 توسط نازخاتون| |


تا حالا شده احساس کنید معلقید؟ معلق؟ م ـُـ ع ــَـ ل ل ــَـ ق ؟ انگار بین دوچیز یکی شما رو به خودش جذب میکنه و اون یکی هم متقابلا شما رو به طرف خودش میکشونه. معلق بودن یعنی این. معلق بودن بین دو چیز یعنی تو نمیدونی باید چیکار کنی ، تردید داری ، نمیدونی قراره چه اتفاقی بیافته ، معلق بودن یعنی آویزان بودن . این بهترین تعبیر و توصیف از حس و حال منه. آویزان و معلق.

 

محسن نامجو گوش میدم.سه تار میزند و میخواند :" که من هستم آن تک درختی ، که در پای طوفان نشسته، همه شاخه های وجودش ، ز خشم طبیعت شکسته." بالاخره بعد از ماهی سه تارم را از کیفش بیرون آوردم. قطعه ای از " شهر آشوب " را تمرین کردم و تحویل استاد دادم.عجب روز شوم و نحسی بود.

 بعد از ظهر است. یک بعد از ظهر غمگین با آفتابی که معلوم نیست وجودش چه دلیلی دارد وقتی فقط مزاحم است و تابشش گرمت نمی کند. از مدرسه میزنم بیرون. دوستم را جا می گذارم. از عصبانیت عرق کردم و با این هوای سرد حس جالبی برایم است. قدمهای بزرگ برمی دارم. می پرم وسط خیابان و تا ماشین نیامده از عرض خیابان عبور می کنم و وارد یک کوچه ی پهن و بزرگ میشوم که هیچ وقت برای رفتن به خانه از آنجا رد نشدم.

 ژاکتم را در دستم تکان میدهم و به کتانی های بزرگ و قرمزم نگاه میکنم.همیشه  پسرهای تووی خیابان به خاطر همین کتانی بزرگ و قرمزم بهم متلک گفتند و پوزخند زدند. ولی من دوستش دارم. خیلی هم دوستش دارم. سرم را بالا می آورم ... به به همان پسری ست که همیشه تووی خیابان بخاطر کتانی هایم بهم می خندد. اخم میکنم.پسرک چیزی میگوید و رد میشود.نفهمیدم چه بود.

میرسم به خیابان اصلی.میخواهم تا می شود از خیابان های اصلی عبور نکنم و از کوچه پس کوچه های تنگ و خلوت بروم.از یک مدرسه فنی و حرفه ای دخترانه میگذرم. دخترک را می بینم. همان که در همین خیابان  اتفاقی باهم آشنا شده بودیم و حرفهایی که هرگز حتی به صمیمی ترین دوستمان هم نگفته بودیم در 2 یا3 دقیقه ی آشنایی مان به هم گفتیم. لبخند میزنیم و سلام میکنیم و به سادگی از کنار هم رد میشویم.

 دوباره می افتم در یک خیابان اصلی. دلم میخواست همان موقع می مردم. آرزو میکردم یک ماشینی ، موتوری ، یک آدمی با یک چاقویی در دست، یک چیزی من رو می کشت. باز هم همان احساس معلق بودن. و همراهش احساسی که فکر میکنی مغزت مثه اسفنج نرم و کف آلود شده. دلی رو شکستم. پشیمانم . به شدت ، بسیار ، خیلی پشیمانم. همه ی اتفاقات بدی که خودم مقصرش بودم جلو چشمم بود و رهام نمی کرد. تنم داغ شده بود. صورتم گُر گرفته بود. اشک هم توی چشمام درحال جاری شدن؛ زور میزدم تا پایین نریزه. ولی هرکس که توو صورتم نگاه میکرد از سرخی چشمام می فهمید. از شانس بد من هم آن کوچه اصلا خلوت نبود.

 حس تمامی و نابودی و فنــــــــــای همه ی چیزهای خوب من رو آزار میداد.حس تنهایی ، طرد شدن از دیگران... واقعا تجربه ش کردی؟ بدترین و آزادهنده ترین حسیه که توو دنیاست.اینقدر از خودت متنفر میشی و بدت میاد که حس میکنی دیگه اجازه نداری روی زمین خدا حتی بشاشی چه برسد به اینکه زندگی هم بکنی.

رسیده بودم به یه جایی که داشتند لوله ی گاز رو از زیر آسفالت خیابان تعمیر میکردند. برای ماشینها عبور ممنوع بود. خم شدم و از آن نوار " خطر گاز " رد شدم و همه اش آرزو می کردم کاش همین الان این لوله ی گاز منفجر میشد و منم تکه تکه میشدم و از این زندگی نکبتی راحت. ولی نشد.

 ژاکتم رو پوشیدم. آفتاب مایل می تابید. بوی کدوی سرخ کرده کوچه رو پر کرده بود. نمی خواستم خونه برم. معلق بودن رو که میدونی یعنی چی؟ به همان دلیل . ولی رفتن به خونه از علافی کردن تو کوچه پس کوچه ها بهتر بود.از همان سوپری رد شدم و به مردک مغازه دار که من رو میشناسد  سلام کردم. و همان زندگی نکبتی دوباره به زندگی شیرین تبدیل میشود. شیرینی ای که گاهی بدجوری تلخ میشود و مزه ی نکبت میدهد .

 نکبت رو امتحان کردید؟ من که خیلی امتحان کردم. من همه چیز را امتحان کردم. داشتن زندگی نکبت ، مانند آدمهای خاک بر سر بودن ، حس معلق بودن ، حس داشتن مغزی همچون اسفنج نرم و کف آلود ، حس طرد کردن و طرد شدن ، حس شکستن دل ، حس ریدن در تمامی چیزهای خوبی که قدرشان رو نمیدونم ولی به طور عجیب و جالب و خاک بر سری ای  دوباره به دست آوردنشون.

* بعد از نوشت :

توو برنامه ی کلیک بی بی سی فارسی ، نیما اکبرپور مجریه. نمیدونم چلچراغ میخونید یا نه.نیما اکبرپور یکی از ( نمیدونم چی بگم چه خاک بر سرم) خبرنگارهاش بود. آقا یکی از بچه های چلچراغ بود که مطلب مینوشت در مورد اینترنت و تکنولوژی و سایت و نرم افزار و چیزای جدید معرفی میکرد و این حرفها. من که توو این برنامه دیدمش ذوق مرگ شدم چه برسه به بچه های چلچراغ.

من از بچگی عاشق این بودم که خبرنگار شم.همه هم میزدن توو ذوقم میگفتن چه شغل خسته کننده و چرتی. ولی به نظر من با همه ی دنگ و فنگ و بدبختی و علافیش و معلق بودن و همه ی اینا باز هم کار جذابیه. کاریه که هیچ وقت کسل کننده نیست و همیشه چیزای جدید توشه. اونم اگه خبرنگار بی بی سی فارسی باشی. اوه مای دیر گاد .



نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 17:16 توسط نازخاتون| |

آدم گاهی میخواد روی ماه خدا رو ببوسه.من این روزها مبتلا به این حسم.

این عکس، از اون عکسهاییه که دوستش دارم.




**تا حالا احساس کردی مغزت مثه اسفنج شده؟ اسفنج مثلا ظرفشویی که خیلی کف آلوده؟ فشارش میدی ازش یه عالمه کف میزنه بیرون؟ من دقیقا چنین احساسی دارم . حس میکنم مغزم یه چیزی شبیه اسفنجه که اینقد نرمه میتونی تو مشتت فشارش بدی بعد تازه مایحتویش هم بزنه بیرون؛ از گوش و چشم و دماغ و دهن. جالبترین احساس هم اینه که فک میکنی وقتی دستتو به سرت میزنی مثلا به پیشونیت فشار میدی انگار انگشتت توو پیشونیت فرو میره !!

 

***امتحانام تموم شد؛ خوب نبود یعنی اصلا اِفتض بود. اشکالی نداره؛ عوضش یه عالمه چیزای خوب توش بود. دارم از بی کتابی میمیرم ؛ به مقدار کافی پول جمع کردم که قراره برم یه عــــــــــــــــــــــــالمه کتاب بخرم، یه هدیه ای هست که باید برای دوستم بخرم گرچه یه ماهی از تولدش میگذره ، چندتا آلبوم جدید از چندتا خواننده ، و ... هی هی ، همین . :دی

 

****بی بی سی فارسی یه هفته ای هست که شروع به کار کرده ولی توو این یه هفته فک میکنم خیلی مخاطب پیدا کرده به خاطر برنامه های خوبش. به نظرم که جداً به همچین چیزی- کانالی شبکه ای برنامه ای ؟- نیاز بود. نیاز داشتیم.یه شبکه ی خصوصی که مثه شبکه خبر خودمون اینقد خشک و بی جذابیت نباشه و توو خبرهاشم فقط به یه موضوع نپردازه و هدفش هم یه چیز خاص نباشه.من چیزی از سیاستشون نمیدونم ولی کلاً میگم می ارزه تماشا کنی. خلاصه اینکه پیشنهاد میکنم سرچ کنین این کانالو پیدا کنید و حالشو ببرید. ( قبل اینکه خبر شروع بشه یه تیتراژی پخش میکنن که توش صحنه های جالبی داره؛ صحنه هایی که فرهنگ و شیوه زندگی ایرانی رو نشون میده و یه نمادی از جامعه ایرانیه. یکی از صحنه هایی که داره چندتا زن هستند که لباس محلی پوشیدن و دارن میرقصن. البته پشت به دوربین اند.اینو خیلی دوست دارم)

 

*****این یه ماه بعد درسام خودمو با avril lavigne  و evanescence  و کمی هم کاوه یغمایی کُـشتم از بس گوششون دادم. مخصوصا avril ؛ خدایا ، نمیدونید من این بشر رو چقد دوست دارم. پرانرژی ، شیطون ، پر جنب و جوش و همیشه هم توو آهنگاش داد میزنه یه جاهایی . از اینش خوشم میاد که فریاد میزنه.همه ی آهنگا یه جا اوج میگیرن و خوانندهه فریاد میزنه؛ ولی این یه چیز دیگه س. کلا موسیقیش چیزیه که واقعا عاشقشم. و evanescence  که بعضیهاش محشره. مثه Lithium  . و آخری ، کاوه یغمایی که جدیدا باهاش آشنا شدم و توی آهنگاش بیشتر از نسلش میگه و سبکش هم راکه. تازه، با گروه آبجیز هم آشنا شدم که خدااااااااااااااااااااااااااااااااا باید گوش بدید. آهنگایی که میخونن همینایی که تو روزمره مون بهش فکر میکنیم و توو زندگیمونه.

 

****جدیداً جز کافه پیانو کتاب جدیدی نخوندم ولی چندماه پیش یه کتابی داشتم میخوندم( و نصفه کاره گذاشتم کنار و تا آخر نخوندم) مال یه نویسنده آلمانی که از خاطرات روزانه ی جنگ برادرش و اتفاقهای مربوط به برادرش و اینا ، برادرش رو نقد میکنه و از دغدغه هاش میگه و این حرفها. فاصله ی سنی این دو برادر هم تقریبا یک ده سالی و اندی هست و این میشه که برادرش رو زیر سوال میبره.کلا نمیشه گفت رمانه ، یه کتاب تاریخی-نقدی اسمیه که من بهش دادم. :

" در این دفتر خاطرات نه حرف از رویایی هست و نه آرزویی و نه سرّ و اسراری. برادرم دوست دختر هم داشت؟ با زنی بود؟ احساس غوغای نزدیکی با جسمی دیگر را تجربه کرده بود ، جسم خودت را در جسم دیگری ، وجود خودت را توسط وجود دیگری حس کنی، حس حل شدن در جسمی دیگر ... "

مثلا برادرم ، نوشته ی اووه تیم ، نشر افق

 

***طرد کردن یه دوست و گذاشتن و رفتن اون ، واقعا دل آدمو به درد میاره؛ حتی اگه اون دوست یه روزی دل تورو شکونده باشه و تو هیچ وقت حاضر نشده باشی که اونو ببخشی.خاطره ها رو هرگز، هرگز، هرگز فراموش نمی کنم و این خاطره ها هستند که منو رنج میدن.

 

**سه تار ، تله تئاتر ، فیلم سینمایی ، کتاب ، موسسه زبان ، دَ دَ ، چتیدن ، رفتن به مدرسه ساعت 7 و دیدن همه ی اونایی که همیشه همین ساعت تو راه می بینمشون و برگشتن به خونه ساعت 1 و همه ی چیزای خوب دوباره برگشتند.( همیشه مسیرم از مدرسه به خونه یکیه و توو این راه همیشه افراد خاصی رو میبینم و همیشه هم بهشون لبخند میزنم . همیشه یه خانوم چادری سر به زیر ، یه پسر قدکوتاه خوشتیپ که جدیدا از بس هرروز می بینمش بهم سلام میکنه، راننده های مینی بوس، فروشنده های اون پاساژه، برادران (...) سوپری دار، کارمند مخابرات، یه دختر همسن خودم، بازم یه پسر چاق ریشو که عجیب نگاه میکنه، اینا همه ی کسانی هستند که من همیــــــــــشه از شنبه تا 5شنبه می بینمشون و کلا باهم دوست شدیم؛ امروز هم بعد یه ماه امتحان رفتم مدرسه دوباره دیدمشون و اینبار لبخندم از ته ته دلم بود.جداً دلم براشون تنگیده بود.ولی یه چیزی ... درختای چنار و صنوبر توو راه هم دوستای صمیمی صمیــــــمی من اند)

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 0:29 توسط نازخاتون| |


Design By : Night Skin