تبليغاتX
دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش


دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش

دوست عزیز،از من و امثال من که اینچنین حرفها و دغدغه های بیهوده ای دارند هیچ انتظاری نداشته باشید

به خداحافظی تلخ تو سوگند ، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس ، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 

هرکسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند ، نشد

 

 

شرمنده ی اخلاق وبلاگی همگی که چند هفته ای نبودم و سر نزدم و نظر ندادم و اینا. انشاا... در سال جدید جبران میکنم.

نمیدونم من اصلا هیچ نوستالژی و استرسی برای عید نوروز ندارم.هشت نه ساله بودم با داداشام میرفتیم بیرون توی کوچه شگون( شگین؟) میشدیم و منتظر می ایستادیم تا اون صدای شلیک گلوله از تفنگ( ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :دی) رو بشنویم و بفهمیم که عید شده.اون موقع تپش قلب من میرفت بالا و استرس میگرفتم و اینا.ولی خودم همیشه دوست داشتم بشینم خونه ببینم سال که تحویل میشه TV  چی نشون میده :دی

 همیشه هرکسی یه تصویری از عید نوروز داره؛ یه تصویری که همیشه با اسم "عید نوروز" تو خاطرش میاد.تصویر من یه عروسک دست ساخته از عمو نوروزه. آمادگی که بودیم نزدیکای عید با تخم مرغ توو خالی و یه مخروط کاغذی و آبرنگ واسه خودمون عمو نوروز درست کرده بودیم. خیلی دوستش داشتم گرچه از مال بقیه زشت تر شده بود ولی عاشقش بودم( نمیدونم چرا هرچی خاطره ی به یادموندنی دارم از دبستانه) خلاصه اینکه من که هیچ وقت با شنیدن این آهنگ یاد نوستالژی ای دوران کودکی نمی افتم؛فقط برام حسرتی هست که با خودم میگم کاش جای اونا بودم و اینا رو حس میکردم.

برای نسل ما هیچ نوستالژی قشنگ و به یاد موندنی درست حسابی نیست.چیزی که یه روزی بشینیم و برای بچه ها و نوه هامون تعریف کنیم و اونا هم حسرت همچین خاطره ها و دغدغه ها و دلخوشی ها رو بخورن. مثه من که بابام تعریف میکرد عید که میشد همه برادر خواهرها کفش و لباس عیدیشون رو میذاشتن بالای سرشون و میخوابیدن و دلشون خوش بود که بعد سالی لباس نو میپوشن، خوراکی های خوشمزه میخورن و اینا.چون همه ی این چیزای خوب باهم اتفاق می افتاد، خوشحال بودن. مثلا مامان من لحظه شماری میکرد عید بشه و برن شمال و فامیلاش رو ببینه و از طبیعتش لذت ببره.

من بی ذوق نیستم. بالاخره این عید باعث میشه فامیل و دوست و آشنا با یه بهانه اجباری بعد سالی دور هم جمع شن و همو ببینن .ولی خب ، برای نو شدن و تازه شدن خیــــــلی خوشحالم. از اینکه بازم فرصت دارم خودمو بیابم و بسازم. برای همه و بیشتر خودم آرزو میکنم که نصیحت اهورامزدا رو کامل و دقیق انجام بدیم و این یه چیزی توی وجودمون بشه : گفتار نیک ، پندار نیک ، کردار نیک ...

 

سال گاوتان پر شیـــــــــــــــــــــــــــــــــر باد !! :دی

 

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:55 توسط نازخاتون| |

من از طرف طلای عزیزم به بازی مینیمال نویسی دعوت شدم.کسی رو دعوت نمیکنم :دی .(اگه به پستهای قبلیم نگاه کنید متوجه میشید که این متن در مقابلشون خیلی خیلی مینی هست :دی)

...

خیلی بداخلاق بود. همه ی بچه های کلاس ازش میترسیدن ولی در عین حال خیلی هم دوستش داشتن. همه مون اولین روزی که اومده بودیم الفبا و خوندن و نوشتن یاد بگیریم براش یه دسته گل گـُنده آورده بودیم. فکر میکردیم مثه معلم آمادگیمون خیلی مهربون و دلسوزه. ولی مثه چی ازش میترسیدیم. ولی عاشق این بودیم که ازمون تعریف کنه و بقیه رو با خاک یکسان کنه.

یکی از اخلاق هاش این بود که هیچ وقت دوست نداشت توو زنگ املا کسی از کلاس بره بیرون حتی مثلا بره دستشویی !!  هرکسی هم صبرش تموم میشد و باید میرفت بیرون تا برگرده معلمه تا میتونست غر میزد از دستش و وقتی برمیگشت توو کلاس یه عالمه بهش چشم غره میرفت که چرا بی موقع توو زنگ املا جیشِش گرفته بدبخت !! 

یه روزی زنگ املا بود و من جیشم گرفته بود. نمیدونستم چه خاکی به سرم بریزم. میترسیدم ازش اجازه بگیرم برم بیرون چون طاقت چشم غره هاشو نداشتم و نمیخواستم ازم عصبانی شه. میز معلم وسط کلاس بود  و دفتر من روی میز و ایستاده املا مینوشتم و با هر یک کلمه که مینوشتم چشمام سیاهی میرفت. خلاصه دیگه صبرم تاثیر نداشت... یواش یواش حس کردم دارم سبک میشم ... دیدم یه جریانی داره سرازیر میشه و شلوار و حتی توو کفشم جورابام رو خیس میکنه ... بعد دیدم یه آب زردی زیر پام جمع شده ... تا دیدمش چشام چار تا شد و سعی میکردم با کفشم نذارم کف کلاس جاری شه ... ولی بالاخره آروم آروم جاری شد و از زیر میز اون طرف تر رفت ... توو دلم خدا خدا میکردم که کسی نفهمه ... بوش همه ی کلاسو گرفته بود ... خدا خدا میکردم تبخیر بشه ... و شد ... املامون اینقد طولانی شده بود که هم شلوارم خشک شد و هم اون آب زرد تبخیر ... رفتم نشستم رو نیمکت پیش دوتا دوستای دیگم و یکی شون به اون یکی گفت : اوه ... عجب بوی بدی میاد !!

 

 

*من نمیدونم چرا ماها اینقد من من میکنیم؟ من اینجوری کردم من فلان کردم من بهمان کردم من ... هر گهی خوردیم فک میکنیم چه کار بزرگ و ارزشمندی برای مملکت و خودمون و دیگران به خصوص انجام دادیم بعد هزار جور منت هم میذاریم سر بقیه. حالا ممکنه کار خیلی کوچیک و مسخره ای به نظر برسه ولی این ادعاهای بعضیا و اینکه هی هرجا تشریف میبرن تکرار میکن  ک..و.ن خر رو جر میده. من یه چیزی که این روزا با خودم تکرار میکنم اینه : خدا هیچ بنده ای رو محتاج هیچ بنده ی دیگه ای نکنه. حتی محتاج یه لیوان آب آوردن.الهی آمین

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 13:9 توسط نازخاتون| |

تو موسسه زبانی که میرم یه استادی داشتیم که فامیلیش ابراهیم زاده بود؛ از 14-15 سالگی که یکی دو سالی قبل انقلاب بود میره امریکا و خلاصه سی و خرده ای سال اونجا زندگی میکنه و تا همین یکی دو سال پیش برمیگرده ایران که این آخر عمریِ مامان و باباش تنهاشون نذاره و این حرفا. تو امریکا توو یه شرکت صنعتی همچین چیزی کار میکرده و اینجا که اومد برای امرار معاش اومد موسسه ی ما که زبان تدریس کنه ولی رشته اصلی که تحصیل کرده بود یه رشته ای توو مایه های ریاضی و ایناس. اولین سالهایی که ایران بود با فرهنگ اینجا آشنایی زیادی ( دقت کنید آشنایی زیادی) نداشت. مثلا توو کلاس دخترا خیلی خیلی صمیمی بود و خیلی از نزدیک باهاشون حرف میزد و میرفت پیششون مینشست و خلاصه اینکه از یه استادمعمولی بیشتر بود. خب این کارش برای بعضی ها اصلا یه جرمی محسوب میشد که چرا مرد چهل ساله باید اونجوری رفتار کنه. خلاصه اینکه این حرفا و گلایه ها رسید به گوش دفتر و نمیدونم با آقاهه چیکار کردن که یه ذره در رفتارش تجدید نظر کرد. مثلا دیگه زیاد نزدیک آدم(انگار که بخواد بیاد توو بغلش) نمیشد.

 خلاصه بعد از این قضایا استاد ما شد. ماهم که تعریف تدریس و رفتارش رو شنیده بودیم خیلی مشتاق بودیم. حدود یه سال و اندی استاد ما بود و ما اتفاقا فهمیدیم که چه آدم روشنفکر و باحالیه. توو کلاسش خنده روا بود. تعارف جایی نداشت. صمیمیت موج میزد. از این چیزا. همیشه هم یه موضوعی بود که دربارش بحث کنیم. اونم که تجربه زندگی رو توو امریکا داشت همیشه از شیوه ی زندگی اونا میگفت و مردماش و فرهنگشون و همیشه با ایرانیا مقایسه میکرد. یعنی چه جوری بگم، آگاه بود از همه چیز. یه کلکسیون اطلاعات از همه چی. این آگاهیشم عین یه دوست و بیشتر از اون ، عین بابای آدم تقسیم میکرد. میخوام بگم اینقدر مرد شریف و انساندوست و بزرگوار و آگاه بود. ما یه طلبه هم داشتیم توو کلاس که همیشه ممتاز میشد و خیلی با آقا ابراهیم زاده جور بود.(نه اینکه باهاش صمیمی باشه.راحت بود.حالا میفهمین چی میگم) اصلا به چشم یه طلبه نمیدیدش. به چشم دخترش و خیلی هم ازش جلو ما تعریف میکرد و سوالای سختو  انتظار داشت این جواب بده. حتی ما یه پزشک پنجاه ساله و یه خانوم خوشکل سی و اندی ساله هم داشتیم که باهاش صمیمی بودن.میخوام بگم که اصلا جوری رفتار نمیکرد آدم ازش زده بشه و بهش بربخوره و سختش باشه.

خلاصه این اواخر نمیدونم از سرخوشی و صمیمیت زیاد بود یا چیز دیگه ای ما خیلی اذیتش میکردیم. یعنی کلاس واقعا دیگه مسخره شده بود( شما بخونید به ابتذال رفته بود)از اون طرف هم دوربین مداربسته گذاشته بودن داخل کلاسها که بــِپان بچه های بی آزار رو.

بعد یه روز اومدیم موسسه دیدیم مدیر گند دماغمون اومده میگه یه استادی جایگزین شده که کلاس پرهیجان و جذابی داره و من همیشه میشینم پای مانیتور با خنده های کلاس میخندم و خلاصه از این خالی بندیا. بعد ما در حالت دپرشن رفته بودیم و حسابی غمزده و پشیمان شده بودیم( بی شوخی) که یکی اومد توو کلاس.

چشمتون روز بد نبینه. استاده اومد توو کلاس و ما یه هیکل گنده ی سیاهپوشی که یه کیف سامسونت به دست داشت رو دیدیم و (اولین چیزی هرکدومتون همچین آدمی رو ببینید میگید که کدوم بدبختی پیشش میخوابه) دارای محاسن انبوه ، موهای مجعد وزوزی پرپشت بی ریخت، دماغ آب گوشتی و اینا. بعد ما دیدیم که این هیکل گنده ی سیاهپوش لبهاش یه وری داره انگلیسی غلیییییییظ حرف میزنه انگار که از ناف شهر لندن پا شده اومده داره برای دور از جون برده های افریقایی صحبت میکنه.

الان میخوام صحنه های جالبی رو توو کلاسش توصیف کنم:

1.اول که اومد توو به جان خودم یه سلام خشک و یواشکی هم نکرد. تازه وقتی نشسته بود با نکبت و غرور به ماها مثه برده های افریقایی نگاه میکرد.

2.استاد محترم که فوق لیسانس زبان انگلیسی دارن (تازه اینو هم روی مهر مخصوصش که رو کارنامه هامون زده بود نوشته بود خاک بر سر) بلد نیستند با دی وی دی پلیر کار کنند.حتی بلد نیستند صدای تلویزیون رو از روی کنترل کم کنند. به جان خودم همه رو من که جلو میشینم بهش توضیح دادم.اول که با نکبت انگار من یه برده ی افریقایی ام بهم گفت چه جوریه من هم با نکبت دو برابر بهش توضیح دادم خاک بر سر انقدر مغروره وقتی روی کلید نوشته هم قبول نمیکنه این جلو میبره.

3.بی فرهنگترین انسان روی زمینه.باید ببینید با اون طلبه هه چه جوری رفتار میکنه.طلبه به این باکلاسی و روشنفکری که خیلی هم عاشقشم باهاش یه جوری رفتار میکنه انگار این دختره جامعه ی طلبه ها رو یکی یکی زاییده و تقصیر اینه که آخوند مملکت ...و غیره .

4.وقتی مثلا من دارم بهش نگاه میکنم و باهاش صحبت میکنم فـَکش نیم متر باز میشه و میخنده ( فک می کنم اینجوری ارضا میشه و شورتشم خیس میکنه) مثه آدمیزاد دارم درس جواب میدم میخنده.

5.یه بار نشسته بود کنار یه دختری(باز خوبه دوربین مدار بسته گذاشتن) بعد اون بیچاره تا تونست ازش فاصله گرفته بود بعد ( اینجارو داشته باش) بلند میشه. یه نگاهی به دوربین میندازه. بعد دست گنده ی سیاهشو میبره توو شلوار گشادش و تا اون پایین میبره (فک کنم یه کار دیگم میکنه) و شلوارشو میکشه بالا و کمربند باز میکنه و سفففففتش میکنه.حالا جالب اینجاس که وسط کلاس، جلو 4تا دختر و زن بچه دار، روو به دوربین کذایی این کارو میکنه.(انگار یه کار شرافتمندانه و مقدسی انجام میده و یکی باید ازش فیلم بگیره)

5.وایت برد رو با کف دستش پاک میکنه. با همون دستش سر کثافتشو میخارونه. دوباره دست گهیش رو میبره تو دهنش.(شصت دستشو میکنه توو دهنش و لبخند موذیانه میزنه و زیرزیرکی دید میزنه.دیگه خیلی شهوتی میشهااااااا)

شما حساب کنید ما دیگه چه جوری سر کلاسش میشینیم. فقط برای یه لحظه به عمق فاجعه نگاه کنید. امروز ساعت 6 کلاسشه.

 

*صحنه ی جالب دیگه ای رو از جشن 22 بهمن مدرسه مون از یه افسر پلیس براتون توصیف خواهم کرد.به زودی در ... همین وبلاگ.

 

** باشه من دیگه فریاد نمیزنم. مثه اینکه توو پست قبلی زیادی جوگیر شدم.یه دوستی نوشت فریاد نزن چون الان وقت چاره نیس. درسته. فریاد و ناله و شیون دردی رو دوا نمیکنه. ولی نه میتونم جلو دهنمو بگیرم نه میتونم خفه شم. کاری که همه میکنیم. منم به اندازه ی درک و فهم و جرئتم اینجا مینویسم.

 

*** وبلاگم یه ساله شد قوربونش برمممممممم. تولدت مبارک دوست عزیزم.این وب بهترین و صمیمی ترین دوستم بود. یه جورایی نوشتن توو این وب خیلی بهم کمک کرد خودمو بشناسم.من از اون آدمایی نیستم که بشینم کنار شومینه و دست بذارن زیر چونه شون و فکر کنن. من با حرف زدن به نتیجه میرسم.اینجا هم بهترین راه برای خالی کردن همه ی دغدغه ها و حرفها و این چیزا بود.بی شوخی توو زندگیم خیلی تاثیر داشت این اواخر. در دسترس ترین مکان برای خالی کردن عقده.مرسی وبلاگ خوبم.خیلی دوست دارم.

 

**** باورتون میشه من الان 4تا مجله 40چراغ ِ نخونده دارم؟ یعنی یه ماه از زندگیم بر فنا شد با نخوندنشون . البته زیادم بد نشد چون دو تا کتاب جی.دی سلینجر رو خوندم.یکی فرنی و زویی و یکی دیگه هم دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم. فرنی و زویی که محححححشر بود. اصلا انگار این جرومی میدونست که من حال روحیم بده و اینو برام فرستاد. کلی بهم روحیه داد. سپاسگذارم جرومی دیوید عزیز.خیلی هم دوست دارم.مممممممممماچ

 

***** حال روحیم کمی تا قسمتی خوبه.اول به لطف جرومی دیوید سلینجر.دوم به لطف یه دوست قدیمی. سوم به لطف برنامه ی سه شنبه  شب " نوبت شما" ی بی بی سی ، که درمورد امیدواری بود.

 

****** این آهنگ evanescence  همیشه منو یاد یه صحنه ی بارونی میندازه که یه دختر بی جونی زیر بارون تک و تنها ست و کسی حتی نگاهش هم نمیکنه . البته  مطلب اخیر هوهوو هم خیلی بهش میخوره.(توو پیوندها)

 

Playground school bell rings again

Rain clouds come to play again

Has no one told you she's not breathing?

Hello, I'm your mind giving you someone to talk to

Hello

If is smile and don't believe

Soon I know I'll wake from this dream

Don’t try to fix me, I'm not broken

Hello, I'm the lie living for you so you can hide

Don't cry

Suddenly I know I'm not sleeping

Hello, I'm still here

All that's left of yesterday

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 16:36 توسط نازخاتون| |


Design By : Night Skin