<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دنیای کوچکم با آدم های کوچکترش</title>
<link>http://naazkhatooon.blogfa.com/</link>
<description>دوست عزیز،از من و امثال من که اینچنین حرفها و دغدغه های بیهوده ای دارند هیچ انتظاری نداشته باشید</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 Sep 2009 13:04:10 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یک روز دلم چون گیس ، آشفته و ریساریس ، بردار دگر بردار ، بردار به دارم زن ، از روی پل فردیس</title>
<link>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;نمیخوام گزارش روزانه مو اینجا بنویسم. فقط میخوام یه کوچولو غر بزنم که ای کاش این سیستم آموزشی ما دبیرستان و کنکور رو نمینداخت وسط نوجوونی و بلوغ و بحران و این مزخرفات . کاش یه جوری بود کنار درس خوندن ، یه ذره هم زندگی میکردیم. البته من مسلما دارم موضوعو بزرگش میکنم. ولی همین که در طول روز همه ش اضطراب و دلهره داری و همه ش فکر آینده ای که یعنی  میشه این کنکور رو گذروند ؛ اونم با موفقیت . اونم با رتبه زیر 1000. اونم بالاترین رشته های تجربی. اونم بهترین دانشگاه ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وای خدا دارم چی میگم؟ 15 روز دیگه تابستون تموم میشه ولی تقریبا هیچ کدوم از بروبکس ما طعم واقعی تابستونو نچشیدن . بابا ما 15 کیلومتری دریاییم. رو به رومون کوه و جنگله . ولی متاسفانه ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند شب پیش داشتم با دوست بابام که متخصص مغز و اعصابه می حرفیدیم ازم پرسید چی کار میکنی؟ زندگی میکنی؟ گفتم نه می درسم. گفت سعی کن بخشی از زندگیت درس باشه.نه بخشی از درس خوندنت زندگی. منم گفتم واسه ماها یا درس یا زندگی. گفت اشتباهه و این حرفا . خلاصه از این فرصت استفاده کردم و یه مشاوره مجانی گرفتم. میگفت اگه من کاره ای بودم  این کلاسای تست رو برمیداشتم و کلاس تو تابستون و همه اینا رو غدقن میکردم. ولی جالب اینجاست که پسر خودش 13 سالشه و کلاس فیزیک میره . فیزیک راهنمایی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه میخوام بگم تا 2 سال بکوب باید خر بزنیم. خواهش میکنم برام دعا کنید .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میخوام حرف بزنم. حرفهایی برای نگفتن دارم. که از بس مخاطبشون رو نیافتم اینجا سر ریز شده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روزا یه حسی دارم. حس معلق بودن. یادمه چند مدت پیش هم همین احساسو داشتم. بین یه چیزایی معلقم. بین گذشته و حال و آینده . بین خوب و بد . بین هزارجور اضداد گرفتار و معلقم. هی دارم تلاش میکنم ببینم دلیل این چیه. چرا گم شدم؟ دارم زور میزنم که بشناسم این حالتمو. ولی می بینم پیچ و خمش زیاده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعضی وقتها می فهمم که دوستام و هم کلاسی هام خیلی راحت دارن زندگی شونو میکنن و زیاد درگیر نیستن. میبینم این منم که زیادی پیچیده ش کردم و شاخ و برگ بهش دادم و خلاصه شده دغدغه م . و گر نه منم میتونم بزنم به بیخیالی و .... دارم از یه کشف به ظاهر کوچیک صحبت میکنم. خیلی خنده داره. چون وقتی خودمو با کسایی مقایسه میکنم که تقریبا به پختگی نسبی رسیدن (منظورم خودشون رو شناختن و این حرفا) می بینم به گرد پاشون هم نمیرسم. ولی لبریز شدم. از یه چیزی که نمیتونم بگم. میترسم . چون بهش تردید دارم. روحم و جسمم درگیره. فک کن یه متولد 72 ، یه آدمی که به نظرم تنها دغدغه بزرگش کتاب دفتر و جزوه نوشتن و شرکت تو آزمون قلمچیه ... چقد ظرفیت درک این چیزی که من دارم غیرمستقیم میگم رو داره. من دارم منفجر میشم. شاید تویی که داری میخونی داری از خنده منفجر میشی ، بهت حق میدم. من خودمم تردید دارم. به خاطر همین معلقم. به خاطر همین درگیر و گیج و گنگم. فقط دلم میخواد یکی تو چشمام نگاه کنه و من با چشمام فریاد بزنمش. این حقیقت به ظاهر کوچیک رو . که نمیشه نه نوشت نه بیان کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من نمیدونم فرنی و زویی سلینجر رو خوندی یا نه؟ به نظر من این کتاب با زبون بی زبونی داره یه رازیو بهمون میگه. همون راز و حقیقتی که من بهش رسیدم و نمیتونم بگم. الان دقیقا حس و حال فرنی رو دارم. همون حسی که فرنی بعد حرفای زویی داره. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- آوریل محشرم ، مثه اینکه منو تو خیلی باهم تله پاتی داریم. انگار اشعار رو من سرودم و تو اونا رو خوندی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خنده داره اگه بهت بگم فقط تویی که بهم اعتماد به نفس میدی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- باور میکنی اخیرا هیچ کتاب جدیدی نخوندم؟ خودمم باور نمیکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- به دوست صمیمیم سلینجر رو معرفی کردم.این بار از اینکه فرد تازه ای رو به سلینجر معرفی میکنم حسودیم نشده بود. چون دفعه ی قبل خیلی حسودیم شده بود که اون یکی دوستم با سلینجر دوست شده بود. ولی بعدش گفت که ازش خوشم نمیاد.منم ذوق کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- رابطه ی 2 ساله مو با دوستم به هم زدم. دوستی که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و اتفاقا جدایی ما باعث کشفم شد. چیزی که بین ما بود یه عادت و وابستگی بود که خیلی بی شرمانه بود اسمشو بذاریم عشق. و تاثیری که این جدایی رو من گذاشت این بود که تقریبا نسبت به همه ی پسرا یه حس نفرت و بدبینی دارم. جوری که نمیتونم حتی نگاهشون کنم. بی شوخی میگم. و تاثیر دیگه ش هم اینه که فک کنم 20 سال وقت لازم باشه تا من بتونم یه پسر رو دوباره دوست داشته باشم. و 20 سال دیگه برای اینکه عاشق بشم. آخیــــــــــــــــش !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-خیلی بده اگه مادر آدم اون تاثیرگذاری قبل رو نداشته باشه.خیلی بی رحمانه و غم انگیزه که تو بزرگ بشی و بفهمی که حنای مادرت دیگه برات رنگی نداره. البته مثه گذشته .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- منو ببخشید اگه زیادی چرت و پرت گفتم . از تاثیرات اتفاقایی که برام افتاده س. فقط دلم میخواد از این گنگی دربیام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 13:04:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=naazkhatooon&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>naazkhatooon</dc:creator>
<guid>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقره</title>
<link>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز قسمت آخر برنامه نقره بود.اصلا این نقره همیشه حس حسادت منو برمی انگیزه.همیشه به این خاطره هایی که تعریف میکردند، غذاها و موسیقی هایی که باهاشون حس نوستالژیک می آوردن، حتی کارتوناایی که پخش میکردند حسودیم میشد.ااین مامان منم همه ش باهاشون همراهی میکرد و بعد برنامه کلی خاطره مشابه اونا تعریف میکرد.چه گذشته ی قشنگ و باحالی داشتن! از این حسودیم میشه ! از این حسودیم میشه که کودکیشون پر از خاطره بود پر از چیزای کوچیک و بی اهمیتی که شاید برای ماها ، نسل سوم چهارمی ها ، اصلا به حساب نیاد و شایدم ما بهترشو ، از نظر کیفیت داریم.ولی همین که یادآوری اون خاطره ها خوشحالشون میکنه خیلی خوبه . همیشه فکر میکنم من باید برای بچه م چی تعریف کنم. بگم آره من یه لپ تاپی داشتم و sims 3 بازی میکردم و زیر باد کولر خیلی کیف میداد و ... اینا رو براش تعریف کنم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;واقعا اگه 20 سال دیگه یه برنامه ای مثه نقره ساخته شه ، اون وقت میخوان کی ها رو بیارن؟ احتمالا خود منصور ضابطیان و حسین یعقوبی و همین مجری هه رو میارن که خاطره تعریف کنن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میتونن بگن یادتونه 22 خرداد چه اتفاقی افتاد؟ یادتونه تظاهرات رو؟ اصلا 20 سال دیگه چی میشه؟ اینروزای بی خاطره ، این روزای بیـــــــــپ ، این روزای ... ، ... ، .... ، .......... ، و غیره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منصور ضابطیان واقعا کارش فوق العاده س. یعنی این برنامه آآخریو ... زد تو خال(عبارت دیگه ای پیدا نکردم&lt;IMG class=rteSmile src=&quot;http://static.cloob.com//public/images/smiles/4.gif&quot; border=0&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه این آهنگ : تو ای پری کجایـــــــــــــــــــی؟ که رخ نمی گشایــــــــــــی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با اون کلیپش اشکمو دراورد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی دلم برای نقره تنگ میشه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 13:20:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=naazkhatooon&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>naazkhatooon</dc:creator>
<guid>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بگویم که دلم ، هُـره دارد</title>
<link>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;meta content=&quot;text/html; charset=utf-8&quot; http-equiv=&quot;Content-Type&quot; /&gt;&lt;meta content=&quot;Word.Document&quot; name=&quot;ProgId&quot; /&gt;&lt;meta content=&quot;Microsoft Word 11&quot; name=&quot;Generator&quot; /&gt;&lt;meta content=&quot;Microsoft Word 11&quot; name=&quot;Originator&quot; /&gt;&lt;link href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\MARKAZI\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; rel=&quot;File-List&quot; /&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
 &lt;/w:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; LatentStyleCount=&quot;156&quot;&gt;
 &lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Font Definitions */
 @font-face
	{font-family:Tahoma;
	panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:swiss;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;}
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0in;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:595.3pt 841.9pt;
	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in;
	mso-header-margin:.5in;
	mso-footer-margin:.5in;
	mso-paper-source:0;
	mso-gutter-direction:rtl;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;میخواهم بنویسم ؛ از این گرمای هوا ، از قرمزی چشمهایم به
خاطر حساسیت به گرما و نور آفتاب تابستان، از باد خیلی سرد و مصنوعی کولرها ، از
صدای جیرجیرک تنهایی که شبها میدانم برای من میخواند ، از از سر عادت بیدار شدن
ساعت شش و نیم صبح و سعی دوباره برای به خواب رفتن ... و از خیلی چیزها که این
تابستان دارد. بگویم از اینکه عرق امتحانات خرداد خشک نشده دوباره سر کلاس و درس
نشستن ، بگویم که دلم ، هُـره دارد. بگویم که باور کنید به فکر آینده هستم و
نیستم. از کلاس زیست بگویم که از بس «آقا دبیر» نکته میداند حتی میترسیم که نکند
چیز بی اهمیت و ساده ای را جا بیندازد. از کلاس شیمی بگویم که از بس «اقا دبیر» بعد
از هر کلمه ای «پس» میگویند و کلمات و فرمول ها و بنیانها را تند و تند به زبان می
آورند. از کلاس ریاضی بگویم از بس «آقا دبیر» به نام کوچکمان صدا میکنند و خیلی
سعی دارند اصل و نسبمان را در بیاورند و ثابت کنند که ما اهل کجاییم. از کلاس
فیزیک بگویم که از بس «آقا دبیر» فیزیک را شیرین درس میدهد و من امروز با هزار شوق
رفتم امتحان بدهم ولی از 14سوال تستی 2تای ناقابل را درست زدم. بگویم که دلم ،
هُـره دارد. بگویم که دو سال متوالی باید دو سد و مانع را بشکنم؛ امتحان نهایی و
کنکور. بگویم که چه مسولیت سنگینی روی دوشم است.که فرزند اولم و هزار جور توقع و
انتظار و امید و آرزو . بگویم که فقط دلم میخواهد هدفن را توی گوشم کنم و صدای
اندی در گوشم بخواند : &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;I won&apos;t cry, I won&apos;t cry , no I won&apos;t &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;و صدای بن جوی بهم امید دهد که : دست به دست ،
همصدا ، تو و من ، هم وطن ، درد تو ، درد من ، با من باش. بگویم باور کنید زندگی
خوب میگذرد؛ گرچه چند هفته یک بار با یکی از دوستانم به همان کافه خوب در پشت بام
یک پاساژ میرویم و بستنی مخصوص میخوریم که هیچ چیزش خاص نیست.بگویم منظره ای دارد
محشر.رو به رشته کوه البرز که تنها چند کیلومتری با ما فاصله دارد.که باد طبیعی اش
را به هزاران کولر &lt;span&gt; &lt;/span&gt;اُجنرال و ال.جی ترجیح
میدهم.وقتی که آنقدر خنک و به تندی میوزد و موهایم را به قول دوستم افشون میکند و
چقدر دوست دارم.بگویم که مادرم غر میزند که موهایم همه اش روی نیمرخ چپم
ریخته.بگویم که دوست دارم بقیه در کف این نیمه پنهان بمانند.بگویم که نمیگذارد سه
تار را ادامه دهم.که دلم برای نامجو سوخت.که گفتم اینها چه میدانند موسیقی چیست.چه
میدانند جادوی این ساز و صدای محسن چیست.بگویم که «نیوه مانگ» معرکه بود.کیف کردم وقتی
دیدم همه شان تقریبا سه تار داشتند.بگویم که خیلی گریه کردم برای «مرشد».برای لحظه
ای که سازها را وحشیانه به زمین کوبیدند و ... خیلی دردناک بود. بگویم که همچنان
جی.دی سلینجر میخوانم و با احمد پوری و کتاب «دو قدم این ور خط»ش کلی دوست شده ام.
بگویم که همه چیز خوب است.چرا غرغر؟ چرا ناله؟ چرا افسوس؟ ولی گاهی دلم میخواهد روند
زندگی را تغییر دهم. این زندگی را.این سرنوشت را.بگویم که این روزها سوالم را
جوابی نیست. بگویم که مشاوره و مشورت برود به درک. بگویم که دلم ، هُـره دارد. میگویم
: دنیا میگذرد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;و جوانی نمیکنی تو&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;فریاد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;فریاد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;برای چه زنده ای عزیز؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;میخندم.جوانی؟ جوانی دیگر میماند وقتی باید لحظات خوشت را
بدهی تا ...&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 21:52:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=naazkhatooon&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>naazkhatooon</dc:creator>
<guid>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>?Hey! what do you mean about Democracy</title>
<link>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اینجا نقطه ای از جهان هس که امنیت ، آزادی ، دموکراسی ، امید ، وحدت و خیلی چیزا بی معنی میشن.درست ترش اینه که بگم معنی خودشون رو از دست میدن.مثل مثلث برمودا که هر کشتی و هواپیما و آدمی که پاشو اونجا گذاشته ناپدید شده این تعاریف هم توو کشور ما گم میشن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب شد به سن قانونی نرسیدم و رای ندادم و تا عمر دارم نمیذارم شناسنامه م مهر انتخابات بخوره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از نوشت: انصافا ارزشش رو داره باقی عمرمون اینجا تلف شه؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Jun 2009 15:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=naazkhatooon&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>naazkhatooon</dc:creator>
<guid>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام به هیفده سالگی عزیز و زیبای خودمممممممممممممممممممم :دی</title>
<link>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*عقاید یک دلقک خیلی کتاب توپیه.فقط چون من چاپ چهارم سال 84 رو گرفتم فونت خیلی سخته.&lt;FONT face=&quot;Courier New&quot;&gt;فونتش اینجوریه.پدر چشم و مغز آدم در میاد.فک کن کتاب پر از غلطهای املایی با ترجمه ای ناروون باشه.لو نمیدم مترجمش کیه :دی ولی باعث شد تجربه کنم دیگه هیچ وقت ترجمه هاشو نخونم(تا آخر با همین فونت مینویسم تا درکم کنین:دی)خلاصه کتاب یه جورایی رمان عشقیه و من کمی تا قسمتی موافق نویسنده و عقاید و کارهاشم.داستان توو سالهای بعد از جنگ جهانی دومه و درمورد زندگی یه دلقکه که عشقش ترکش کرده و بیچاره پروستتان هم هس و آدمهای مذهبی افراطی که دوروبرش هستن.من 15فصل از 25 فصلشو خوندم ولی تازه با این آقای دلقک ارتباط برقرار کردم(به همون دلایل کذایی)و چون رمان عشقیه مسلما سانسورم داره و خلاصه ... ولی واقعا کتابو دوسش دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;**میخواستم درمورد اون داستان کوتاهه که توو کلاس چیکار کردم بگم.داستان شاید طنز بود،ولی هیچکس این نکته رو درک نکرد که یه دختر کوچولو 7ساله چه معلم وحشتناک و خبیسی باید داشته باشه که اون کار شرم آورو بکنه.این نکته مهم داستان بود که ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;**داشتم آهنگ Dancing Queen از ABBA گوش میدادم رسید به اینجاش که میگه : you are the dancing queen,young and sweet,only seventheeeeeeeeeeeeen,dancing qeen feel the beat from the tambourine,oh yeeeeeeeeeeeeeeeeeeeah خلاصه من اکشم دراومد که اینجارو شنیدم.17سالگی آدم خیلی دوران جالبی باید باشه.این ساعتهای پایانی امروز حس خاصی داره.فردا یه روز بزرگ برای همه ی ماست چون همه دوست دارن زودتر جمعه بیست و دوم خرداد بشه و برن به موسوی یا کروبی رای بدن :دی برای منم که امروز یه روز پر از استرس و هیجانه :دی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;****حس وب نوشتن نیس.اگه توو فیس بوک عضوید من با nadia salinjer اونجام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 12:10:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=naazkhatooon&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>naazkhatooon</dc:creator>
<guid>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این عنوان چیه اَه</title>
<link>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>همسایه بغلی مون(بقلی؟؟؟) دوتا دختر داره. بعد از ظهرا میان بیرون بازی میکنن تووی حیاط بعد فک کن دوتا آبجی کوچولو زیر درخت گلابی و ازگیل و باغچه های پر از گل و خلاصه ... خیلی خوبه &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اون یکی بزرگتره کوچیکتره رو صدا میکنه : پردییییییییییییییییس اسمشو میکشه و اون یکی بزرگتره رو صدا میکنه و میگه پانییییییییییییییییییییذ ای خدا کاش میشد برم دم خونه شون بگم ببخشید میشه دختراتون رو ببینم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی میان توی حیاط با جیغ و گریه و خنده و اینا یه حس زندگی به آدم میدن(نیس من پنجاه سالمه)آدم به شور و هیجان میافته&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همیشه وقتی میان تووی حیاط دلم میخواد همینجور جلو پنجره بشینم حسرت بخورم که آبجی کوچولو نداشتم و حتی آبجی بزرگ هم ندارم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* مخور طعمه جز خسروانی خورش &lt;/p&gt;&lt;p&gt;که جان یابدت زان خورش پرورش&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سعدی &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;(دقت کنید ببنید چی میـــــــــــــگه) :دی&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 04 Jun 2009 20:32:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=naazkhatooon&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>naazkhatooon</dc:creator>
<guid>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;دنیا همه هیچ و مال دنیا همه هیچ&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;ای هیچ ، برای هیچ ، بر هیچ ، مپیچ&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 12:02:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=naazkhatooon&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>naazkhatooon</dc:creator>
<guid>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>?Have You Lost Your Shame</title>
<link>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;خیلی وقته اینجا ننوشتم ولی توو این مدت خیلی چیزا توو ذهنم نوشته شد.فردا امتحان ترم دارم و اصلا باورم نمیشه این سال تحصیلی داره به پایان میرسه؛سالی که واقعا برام پر بار بود با یه عالمه اتفاقای خوب و بد.خلاصه اینکه هرروز میگذره و با من خود را یافتن،خود را ساختن جاده م شده.(آهنگ جاده عرفان)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;ولی این روزا یه چیزی بین مردم گم شده.نمیدونم اسمشو چی بذارم.بهترین نامی که میشه روش گذاشت &lt;STRONG&gt;شرمه؛ شرم. &lt;/STRONG&gt;یه شرم مخفی که ته دلمون حسش میکنیم ولی این سه وجه داره.یکی اینکه اینقد کمه که رومون اثر نداره.یکی اینکه کم نیس ولی سعی میکنیم که فراموشش کنیم و خودمونو بزنیم به اون راه.یکی دیگه م هس اینه که فقط عده کمی این شرم رو میفهمن و روشون تاثیر داره.حالا شرم چیه؟ خب شرم که توضیح نداره.از اسمش پیداس. مترادفش هم میشه حیا،خجالت،حالتی که تو رو از اون کار دور میکنه و نمیذاره انجامش بدی.بهش میگن شرم.حالا حتما نباید توو مسائل شرعی و اینا باشه.به نظر من توو هرچیزی هس.ولی فعلا گم شده بین مردم و &lt;STRONG&gt;آدمای مهم&lt;/STRONG&gt;.به خاطر همینه که وضعمون اینه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;فیس بوک ؛ یه مکانی بهتر از کلوب.به نظر من که خیلی بهتره.امکاناتش بیشتره دست انسان بازتره :دی و اینکه بیشتر میتونی دوست مجازیت رو از طریق اون سایت بشناسی.و اینکه میتونی با نوشتن اسم و فامیل دوستت به اینگلیش به راحتی پیداش کنی.البته اگه عضو باشه و با اسم مستعار هم عضو نشده باشه :دی . من که خودم جز میثم دوست دیگه ای ندارم. چون بقیه رفقام اصن اهلش نیسن.ولی توصیه میکنم عضو شید :دی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;سیروان خسروی ؛ اول بگم که خیلی دوست دارم.چون بعد خریدن آلبومت اصلا پشیمون نشدم چون واقعا ارزش گوش دادن داشت جز آهنگ تو مریضی که خیلی مسخره بود :دی. ولی آهنگ زندگی همین امروزه و تکرار محشر بود.(امیدوارم چلچراغ خون باشید)منم با نظرش که گفت صداش باعث میشه یه اتفاق جالب بیفته توی آهنگ واقعا موافقم.این بارم توصیه میکنم &lt;STRONG&gt;بخرید آلبومو &lt;/STRONG&gt;:دی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;رجال سبزی پاک کن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;امروز آش پزان است،به رسم معموله ی همه ساله،اعاظم اهل اردو و تمام ملتزمین حاضر بودند.رجال دولت،سبزی پاک می کردند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;بالاتر از فتح خوارزم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;دو سه لغت فرانسه از من پرسیدند،گفتم.بعد عرض کردم:من هفتادهزار لغت فرانسه میدانم!شاه هم به جهت اینکه مرا خجل کنند،لغت غیرمصطلح&quot;گوش ماهی زنده&quot;را از من سوال کردند.من ندانستم.به قدری مشعوف شدند که اگر خبر فتح خوارزم و بخارا را به او میداند،این قدر شعف برای وجود مبارک دست نمیداد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;*روزنامه ی خاطرات اعتماد السلطنه-تصحیح ایرج افشار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;یک پیغوم به فورکلارنده:بابا این وردپرس مشکل داره،من شونصد بار کامنتیدم ولی اصلا ثبت نمیشه :دی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 May 2009 09:36:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=naazkhatooon&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>naazkhatooon</dc:creator>
<guid>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به خداحافظی تلخ تو سوگند ، نشد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هیچ کس ، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هرکسی در دل من جای خودش را دارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جانشین تو در این سینه خداوند نشد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خواستند از تو بگویند شبی شاعرها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عاقبت با قلم شرم نوشتند ، نشد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شرمنده ی اخلاق وبلاگی همگی که چند هفته ای نبودم و سر نزدم و نظر ندادم و اینا. انشاا... در سال جدید جبران میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمیدونم من اصلا هیچ نوستالژی و استرسی برای عید نوروز ندارم.هشت نه ساله بودم با داداشام میرفتیم بیرون توی کوچه شگون( شگین؟) میشدیم و منتظر می ایستادیم تا اون صدای شلیک گلوله از تفنگ( ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :دی) رو بشنویم و بفهمیم که عید شده.اون موقع تپش قلب من میرفت بالا و استرس میگرفتم و اینا.ولی خودم همیشه دوست داشتم بشینم خونه ببینم سال که تحویل میشه TV  چی نشون میده :دی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; همیشه هرکسی یه تصویری از عید نوروز داره؛ یه تصویری که همیشه با اسم &quot;عید نوروز&quot; تو خاطرش میاد.تصویر من یه عروسک دست ساخته از عمو نوروزه. آمادگی که بودیم نزدیکای عید با تخم مرغ توو خالی و یه مخروط کاغذی و آبرنگ واسه خودمون عمو نوروز درست کرده بودیم. خیلی دوستش داشتم گرچه از مال بقیه زشت تر شده بود ولی عاشقش بودم( نمیدونم چرا هرچی خاطره ی به یادموندنی دارم از دبستانه) خلاصه اینکه من که هیچ وقت با شنیدن &lt;A href=&quot;http://www.2mahal.com/g.htm?id=7965&quot; target=_blank&gt;این آهنگ&lt;/A&gt; یاد نوستالژی ای دوران کودکی نمی افتم؛فقط برام حسرتی هست که با خودم میگم کاش جای اونا بودم و اینا رو حس میکردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای نسل ما هیچ نوستالژی قشنگ و به یاد موندنی درست حسابی نیست.چیزی که یه روزی بشینیم و برای بچه ها و نوه هامون تعریف کنیم و اونا هم حسرت همچین خاطره ها و دغدغه ها و دلخوشی ها رو بخورن. مثه من که بابام تعریف میکرد عید که میشد همه برادر خواهرها کفش و لباس عیدیشون رو میذاشتن بالای سرشون و میخوابیدن و دلشون خوش بود که بعد سالی لباس نو میپوشن، خوراکی های خوشمزه میخورن و اینا.چون همه ی این چیزای خوب باهم اتفاق می افتاد، خوشحال بودن. مثلا مامان من لحظه شماری میکرد عید بشه و برن شمال و فامیلاش رو ببینه و از طبیعتش لذت ببره. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من بی ذوق نیستم. بالاخره این عید باعث میشه فامیل و دوست و آشنا با یه بهانه اجباری بعد سالی دور هم جمع شن و همو ببینن .ولی خب ، برای نو شدن و تازه شدن خیــــــلی خوشحالم. از اینکه بازم فرصت دارم خودمو بیابم و بسازم. برای همه و بیشتر خودم آرزو میکنم که نصیحت اهورامزدا رو کامل و دقیق انجام بدیم و این یه چیزی توی وجودمون بشه : گفتار نیک ، پندار نیک ، کردار نیک ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سال گاوتان پر شیـــــــــــــــــــــــــــــــــر باد !! :دی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 09:24:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=naazkhatooon&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>naazkhatooon</dc:creator>
<guid>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>... !!</title>
<link>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;من از طرف &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://tala-naz.blogfa.com/&quot;&gt;طلای عزیزم&lt;/a&gt; به بازی مینیمال نویسی دعوت شدم.کسی رو دعوت نمیکنم :دی .(اگه به پستهای قبلیم نگاه کنید متوجه میشید که این متن در مقابلشون خیلی خیلی مینی هست :دی)&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;خیلی بداخلاق بود. همه ی بچه های کلاس ازش میترسیدن ولی در عین حال خیلی هم دوستش داشتن. همه مون اولین روزی که اومده بودیم الفبا و خوندن و نوشتن یاد بگیریم براش یه دسته گل گـُنده آورده بودیم. فکر میکردیم مثه معلم آمادگیمون خیلی مهربون و دلسوزه. ولی مثه چی ازش میترسیدیم. ولی عاشق این بودیم که ازمون تعریف کنه و بقیه رو با خاک یکسان کنه. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;یکی از اخلاق هاش این بود که هیچ وقت دوست نداشت توو زنگ املا کسی از کلاس بره بیرون حتی مثلا بره دستشویی !!  هرکسی هم صبرش تموم میشد و باید میرفت بیرون تا برگرده معلمه تا میتونست غر میزد از دستش و وقتی برمیگشت توو کلاس یه عالمه بهش چشم غره میرفت که چرا بی موقع توو زنگ املا جیشِش گرفته بدبخت !!  &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;یه روزی زنگ املا بود و من جیشم گرفته بود. نمیدونستم چه خاکی به سرم بریزم. میترسیدم ازش اجازه بگیرم برم بیرون چون طاقت چشم غره هاشو نداشتم و نمیخواستم ازم عصبانی شه. میز معلم وسط کلاس بود  و دفتر من روی میز و ایستاده املا مینوشتم و با هر یک کلمه که مینوشتم چشمام سیاهی میرفت. خلاصه دیگه صبرم تاثیر نداشت... یواش یواش حس کردم دارم سبک میشم ... دیدم یه جریانی داره سرازیر میشه و شلوار و حتی توو کفشم جورابام رو خیس میکنه ... بعد دیدم یه آب زردی زیر پام جمع شده ... تا دیدمش چشام چار تا شد و سعی میکردم با کفشم نذارم کف کلاس جاری شه ... ولی بالاخره آروم آروم جاری شد و از زیر میز اون طرف تر رفت ... توو دلم خدا خدا میکردم که کسی نفهمه ... بوش همه ی کلاسو گرفته بود ... خدا خدا میکردم تبخیر بشه ... و شد ... املامون اینقد طولانی شده بود که هم شلوارم خشک شد و هم اون آب زرد تبخیر ... رفتم نشستم رو نیمکت پیش دوتا دوستای دیگم و یکی شون به اون یکی گفت : اوه ... عجب بوی بدی میاد !!&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;*من نمیدونم چرا ماها اینقد من من میکنیم؟ من اینجوری کردم من فلان کردم من بهمان کردم من ... هر گهی خوردیم فک میکنیم چه کار بزرگ و ارزشمندی برای مملکت و خودمون و دیگران به خصوص انجام دادیم بعد هزار جور منت هم میذاریم سر بقیه. حالا ممکنه کار خیلی کوچیک و مسخره ای به نظر برسه ولی این ادعاهای بعضیا و اینکه هی هرجا تشریف میبرن تکرار میکن  ک..و.ن خر رو جر میده. من یه چیزی که این روزا با خودم تکرار میکنم اینه : خدا هیچ بنده ای رو محتاج هیچ بنده ی دیگه ای نکنه. حتی محتاج یه لیوان آب آوردن.الهی آمین&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Feb 2009 09:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=naazkhatooon&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>naazkhatooon</dc:creator>
<guid>http://naazkhatooon.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
